كاربران محترم فرم2آنلاين سايت در حال بروز رساني ميباشد لطفا تا تكميل بروز رساني به مشكلي برخورد كرديد حتما بنده را در جريان قرار دهيد با تشكر مديريت وبسايت admin

امتیاز موضوع:
  • 36 رأی - میانگین امتیازات: 2.92
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان تمنای وجودم
#1
هیچ وقت اون روزی رو که اسمم رو تو روزنامه جز قبول شدگان کنکور دیدم یادم نمیره .چنان جیغی زدم که بغل دستهام کپ کردن. ولی خوب من اصلا به روی مبارکم هم نیاوردم .تازه وقتی اسم شیرین رو هم پیدا کردم که دیگه نگو .
دوتایی پریدیم همدیگرو بغل کردیم و هی جیغ زدیم و بالا پایین پریدیم.(جای مادرم خالی بود که بهم چشم غره بره )
از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم .بلاخره بعد از اون همه خر خونی قبول شده بودم .اون هم رشته دل خوام.یک نفس تا خونه دویدم تا این خبر رو به خانوادم بدم .
کلید رو انداختم و قفل در رو باز کردم.مادرم طبق معمول تو آشپزخونه بود .هستی هم داشت کارتون میدید .تا من رو دید گفت :مستانه چی شد؟ قبول شدی؟
خواستم کمی سر به سرش بزارم .قیافه ناراحت بخودم گرفتم گفتم:دیدی چی شد؟تمام شب بیداریهام،کلاس رفتنهام همه به هدر رفت.
هستی سرش رو با تاسف تکون داد گفت :از اولش هم معلوم بود .آقا جون الکی هی میگفت قبول مشی غصه نخور ....آخه کی با شب بیداری فیلسوف شده که تو دومش باشی .حالا غصه نخور انشالا سال دیگه قبول میشی .البته اگه از حالا پای درست بشینی.
خندم گرفته بود این آبجی کوچولو ما هم مادر بزرگی بود برای خودش .
مادرم قاشق بدست از آشپزخونه سرک کشید گفت ::چی شد مادر جان قبول شدی؟
هستی نگران نگاهم کرد میخواستم نخندم نمیشد از بس این هستی چشماش و بین من و مادرم بحرکت در میاورد .آخر سر هم ون چشمهای گرد که درشتشون کرده بود من رو به قهقهه و داشت. مادرم و هستی که مونده بودن من چرا اینجوری میکنم .
به سختی خودم رو کنترل کردم و گفتم قبول شدم هم من هم شیرین.
هستی از این که دستش انداخته بودم عصبانی شد و با کنترل TV بلند شد و دنبالم کرد بلکه حسابم رو برسه .
اون شب آقام یک لپتاب APPLE بمن هدیه کرد البته گفت که قبلا برام خریده بوده چون میدونسته قبول میشم .اون کامپیوتر قدیمیم هم شد برای هستی.
چه روزهای بود ..... اون روز که با شیرین برای اولین بار به دانشگاه رفتیم رو اصلا یادم نمیره .مثل گیج ها بودیم .دقیقا مثل کلاس اولیها.همه چیز برامون جالب بود .همون روز اول به همجا سرک کشیدیم.برامون جالب بود با پسرها یک کلاس مشترک داشته باشیم .هرچند برام پر اهمیت نبود اما بلاخره ی دنیای دیگه بود.
واقعا چقدر زود میگذاره .حالاکه ترم آخر هستم و امسال لیسانس میگیرم ، میبینم چقدر دلم برای روزهای اول تنگ شده .
اون شیطنتها و بچه بازیها .چقدر با این شیرین پسر ها رو سر کار گذاشتیم.البته بیشتر شیرین چون من که به بداخلاق معروف بودم کسی جرات نمیکرد به پرو پام بپیچه .
یکیشون از اون خواستگارهای دلخسته من بود.هر دفه خانوادش رو میفرستاد جواب من نه بود .نه تنها اون جواب بقیه خاستگارهام هم منفی بود .هم بدلم نمینشستن ،هم قصد ازدواج نداشتم.
بعضیهاشون انقدر خوب بودن چه از نظر مالی چه از نظر ظاهری که دیگه نمیدونستم چه بهانه ای بیارم .آقام سخت نمیگرفت .آقام تاجر فرش بود تو بازار تهران نمایشگاه فرش داشت.میگفت هر وقت خودت آمادگی داشتی ازدواج کن ،بقول آقام دختر زیبایی چون من همیشه خواستگار داره ،اما مادرم مخالف آقام بود و میگفت :معلوم نیست این مستانه به کی رفته که اینقدر یکدنده و لجبازه .حالا فکر کرده چنتا خواستگار پیدا شده همیشه همینطوره .خبر نداره اگه بدون ملاحظه این خواستگار ها رو رد میکنه لقد به بخت خودش میزنه .از کجا معلوم یه روزی دوباره خواستگار خوب پیدا بشه .
منظور مادرم رو خوب میفهمیدم .منظورش به پسر خالم کیوان بود.از وقتی دیپلم گرفتم خالم موضوع خاستگاری رو پیش میکشد .اما هر دفه من نه میگفتم .بلاخره هم خالم برای کیوان ،صنم دختر همسایه خودشون رو خاستگاری کرد.کیوان وقتی فهمید علم شنگه ای بپا کرد که نگو.حتی تا روز بله برون حاضر نشد،با صنم حرف بزنه .
اما خوب وقتی مخالفت سخت من رو دید مجبور شد با این ازدواج کنار بیاد .
هیچ وقت روز عروسیش رو یادم نمیره همچین با حسرت من رو نگاه میکرد که حتی صنم هم متوجه شد.اما از این که صنم دختر فهمیده ای بود به روی خودش نیاورد.من هم برای این که خیال هر دوتاشون راحت بشه برای تبریک پیششون رفتم و رو به صنم گفتم :
صنم جان،جون من و جون این داداشمون .من فقط همین یه داداش رو دارم که میسپرمش به تو .میدونم هم که هیچ کس مثل تو نمیتونه زنداداش خوبی برام باشه .
بعد هم رو به کیوان گفتم:
انشااله مبارکتون باشه ،خیلی بهم میاین.
کیوان لبخند تلخی زد و گفت:
امیدوارم کسی که واقعا لیاقت تو رو داره دلت رو بدست بیاره
- از حالا نگران خواهرت هستی.حالا حالا ها خیلی مونده کسی بتونه جایی تو قلب من پیدا کنه .
-پوزخندی زدو گفت :میدونم تو قلب تو رخنه کردن کار مشکلیه .
دیگه جایز ندیدم بیشتر از این انجا بمونم .دوباره دست صنم رو فشردم و از اونها جدا شدم .
************
هرچه کنی بکن مکن ترک من ای نگارمن
هرچه بری ببر. مبر سنگدلی به کارمن
هرچه کشی بکش. مکش صیدحرم که نیست خوش
هرچه شوی بشو. مشوتشنه به خون زارمن
#2
هستی همچین در اتاقم رو باز کرد که از جا پریدم .بهش توپیدم :تو نمیتونی مثل آدم بیائی تو .
دستش رو به کمرش زد و گفت:دیگه چه خبره .ناسلامتی که این ترم هم تموم شد و تو تعطیل هستی دیگه بهونه درس خوندن رو هم که نداری بگی کسی تو اتاقم نیاد .
گفتم:لااقل میخواهی بیائی تو ضربه به در بزن .والا به جائی بر نمیخوره .
-اومده بودم بگم موبایلت یکریز داره زنگ میزنه لااقل تو اتاقت بذر که مزاحم بقیه نشه .
به دستهاش نگاه کردم گفتم:
-خب کو؟
-چی کو؟
-موبایلم دیگه؟
-مگه من نوکرتم .رو میز نهارخوریه.برو خودت برش دار.
با حرص گفتم:ایندفه لازم نکرده بیائی بگی موبایلت داره زنگ میخوره .خودم بعدا چک میکنم
هستی همانطور که از در خارج میشدگفت :
اصلابه من چه ......من رو بگو که خواستم بگم شماره شیرین افتاده رو موبایلت .
با شنیدن اسم شیرین مثل برق از جام پریدم و خودم رو رسوندم طبقه پایین .تقریبا ۳ هفته میشد که ندیده بودمش. آخه اون بلاخره به پسر عمه پولدارش جواب مثبت داده بود.حالا هم ۳ هفته بود که عروسی کرده بود و برای ماه عسل دوبی رفته بودن .
گوشی رو برداشتم و شماره ش رو گرفتم
شیرین:سلام خانوم خوشگله
-سلام بیمعرفت ؛خوبی عروس خانوم .
-خوب خوب ،تو چطوری
-پکر پکر
-پس هنوز برای ترم جدید آماده نیستی؟....فقط چند روز دیگه مونده ها .
-ولش کن بابام .من و تو فقط بلدیم از درس و دانشگاه بگیم ؟ حرف دیگه ی نداری ؟
-خب ،پس میخواهی از چی حرف بزنم
ارم طوری که کسی صدام رو نشنوه گفتم :خوب معلوم دیگه عروس خانوم .....
صدای خنده شیرین بلند شد و گفت :میترسم چشم و گوشت باز بشه از درس عقب بمونی
-شیرین کی میای دلم برات یک ذره شده
-فردا بر میگردیم قول میدم فردا یه سر بهت بزنم ....فلا باید برم شارژ ندارم .
-بابا خسیس تو که شوهر پولدار کردی تو رو خدا دست از خساست دیگه بردار
-گمشو ..من کی خسیس بودم
-خیلی خوب ترش نکن .شوخی کردم ....به آقا فرید هم سلام برسون
-عمرا،از موقعی که تو رو دیده همش میگه اون دوست خوشگلت قصد ازدواج نداره ...
_چیه میترسی هووت بشم .
-پس چی که میترسم اون هم یه هوو خوشگل .
خندیدم و گفتم :نترس من فعلا قصد ازدواج ندارم .
-خوب شد گفتی وگرنه خواب و خوراک نداشتم
-دیوونه ...برو انشااله فردا میبینمت
-میبوسمت .خداحافظ
-خداحافظ
وقتی گوشی رو گذاشتم بیشتر دلتنگش شدم .آخه ما از دبیرستان با هم بودیم .همیشه تو یه کلاس بودیم .تو دانشگاه هم باهم بودیم حتی رشتمون که راه و ساختمان بود هم یکی بود .هر چند که اون علاقه ای به این رشته نداشت ،اما بخاطر من اون هم این رشته رو زد .اما وسط راه هر ترم همش نق میزد . اونقدر که دیگه کلافم کرده بود.
همش میگفت :آخه این هم رشته بود که ما انتخاب کردیم .آخه دختر و چه به آجر و سیمان هر دفعه که مجبور میشم برم سر ساختمون حرصم میگیره .و یاد عمله ها میوفتم .
من همیشه از دستش میخندیدم میگفتم حالا این رو میگی اما وقتی تا چند وقت دیگه بهت گفتن خانوم مهندس ازم ممنون هم میشی .
اون هم میگفت :البته اگر تا اون موقع یه آجر تو سرمون نیوفته و ما زنده بمونیم .
-نترس حالا مگه تا حالا چند بار برای نظارت ارفتیم؟
-ترم آخر بهت میگم
من هم همیشه میخندیدم و صورت گرد و توپلش رو میبوسیدم
هرچه کنی بکن مکن ترک من ای نگارمن
هرچه بری ببر. مبر سنگدلی به کارمن
هرچه کشی بکش. مکش صیدحرم که نیست خوش
هرچه شوی بشو. مشوتشنه به خون زارمن
#3
قسمت 3
بلاخره بعد از چند روز تعطیلی سر کلاسها حاضر شدیم من که خیلی ذوق داشتم .آخه این ترم نیمچه مهندس میشدم .
اما این ذوق با وارد شدن مهندس صدیق و شرایط کلاسش پرید .استاد همیطور که تو چهره تک تکمون دقیق میشد.گفت :باید بگم این ترم آخرین مرحله از هفت خان هستش.متاسفانه قیافهای آشنا خیلی میبینم .....این ترم قرار نیست تو کلاس بشینید .(البته اینجاش رو حال کردم ) هر دانشجو موظف هستش تا ۲ هفته دیگه برای خودش تو یکی از شرکتهای مهندسی ساختمانی جائی رو پیدا کنه برای پایان کار از امروز تا ۲ هفته دیگه وقت دارید به دنبال شرکت مهندسی ساختمونی باشید و اونجا هفته ی ۴ روز باید مشغول باشید.
صدای اعتراض از هر گوشه بلند شد .اما استاد با دست همه رو مجبور به سکوت کرد و گفت :این هم به عنوان پایان کار محسوب میشه و هم این که سابقه کار براتون میشه .وقتی هم میگم ۲ هفته یعنی ۲ هفته نه بیشتر پس شما رو جلوی دفترم نبینم برای وقت بیشترو یا اعتراض ......
چی ؟ این دیگه کیه ؟مهندس هاش همه بیکارن ،چه برسه به ما که هنوز دانشجو هستیم .؟؟؟؟
وقتی استاد کلاس رو ترک کرد ،شیرین یکی کوبند تو پهلوم و گفت:بفرما خانوم مهندس حالا حالش رو ببر.با این چه کار کنیم؟
-خب ،معلومه از همین امروز میریم دنبالش .
ا،خودت گفتی .بابای توشرکت داره یا بابامن .مثل اینکه توخوابی ،نمیبینی نصف کلاس ترم قبلی هستن.همشون هم برای این اینجا هستن چون اون ترم جایی رو پیدا نکرده بودن. .... هر چند من اگر هم جایی رو پیدا نکنم زیاد توفیری هم نمیکنه .
باتعجب نگاهش کردم:یعنی چی !!!
-یعنی من که شوهرم رو کردم .حالا چه با لیسانس چه بی لیسانس .قرار هم نبود که بعد از دانشگاه کار کنم .پس چه این ترم مدرک بگیرم چه نگیرم توفیری نکرده .
-واقا،دیدگاهت اینه ؟
باخنده گفت هی همچی .
با کلافگی سرم رو برگردوندم و گفتم :شوخیت گرفته تو هم .به جای این چرت وپرتها یه فکری بکن .
-میگی چه کار کنم .من از حالا مطمئن هستم این ترم افتادیم .پس این ترم بخیال لیسانس.
-وای نه نگو......
-حالا غصه نخور ،(در حالی که اشاره به رحیمی ،یکی از پسر های کلاس میکرد )بی لیسانس هم شوهر گیرت میاد .
-شیرین ،کم ادا بیا .
-وا ،مگه دروغ میگم .رحیمی بدون لیسانس هم میگیرتت.کم موس موس کرده برات تاحالا .
با عصبانیت بلند شدم و شیرین رو که از حرف خودش خندش گرفته بود ترک کردم.هرچی هم صدام کرد محل ندادم.

موقع برگشت به خونه با همسر شیرین کلی شرکت رفتیم .اما همه بی نتیجه .هروقت چهره بیخیال شیرین رو میدیدم حرصم میگرفت .واقا میدونستم اگر هم این ترم بیوفتیم بیخیال .اما من نه ،من خیلی نگران بودم .آخه حقش نبود بعد از این همه سختی که کشیده بودم مشروط بشم .اون هم الکی .من تمام درس ها رو بخاطر این ترم پاس کرده بودم چون میخواستم این کلاس رو بدون دردسر قبول بشم تموم بشه بره پی کارش . نمیخواستم تو همین یه روز جا بزنم .اون هم بعد از این همه درد سر که برای انتخاب این رشته کشیده بودم و با مخالفت مادرم مواجه بودم. هر جور که بود باید جائی رو پیدا میکردم .
خسته و کوفته به اتاقم رفتم .کسی خونه نبود .یه دوش گرفتم و خوابیدم .
با تکونهای که هستی بهم میداد چشمام رو باز کردم ._چیه باز؟
-دستش رو به کمرش زد و گفت: میدونی ساعت چنده؟
-نه ،.مگه چنده ؟
-ساعت ۷ شب .
_چی؟یعنی من اینقدر خوابیدم. پس چرا زودتر بیدارم نکردی؟
-بابا رورو برام .مثل اینکه یه چیزی هم بدهکار شدیم .
دستی به موهای بلندم کشیدم و گفتم :آقاجون اومده .
-بله .تا حالا هم چند دفه سراغت رو گرفته .
از رو تخت بلند شدم . موهام رو شونه کردم و با هستی به طبقه پایین رفتم .
آقام نگاهش به tv بود و اخبار گوش میکرد .سلام کردم وکنارمادرم که مشغول پست کندن میوه برای آقام بود ،نشستم .آقام نگاهه مهربونی بهم کرد و گفت :سلام بابا .خواب بودی؟
لبخند زدم و گفتم اینقدر خسته بودم که نفهمیدم چطور خوابم رفت .
مادرم زیر چشمی نگاهم کرد و گفت:امروز که روز اول کلاستون بود .چطور اینقدر خسته شدی ؟!
سیبی برداشتم و گفتم این ترم کارمون ساختاس.باید هر دانشجو بگرد یه شرکت مهندسی پیدا کنه این ترم اونجا مشغول بشه،وگرنه فارغ و التحصیل نمیشه .من و شیرین هم بعد از کلاس همراه همسرش دنبال جایی بودیم .اما به هیچ نتیجه ای نرسیدیم .
مادرم که همش مخالف این رشته تحصیل برای من بود گفت :تقصیر خودته اخه این هم رشته بود تو انتخاب کردی !این کار مخسوس مردهاست .اصلا ببینم به جز تو شیرین دختر دیگه ای هم تو کلاستون هست.
نفس بلندی کشیدم و گفتم مامان جون باز شروع کردی شما؟!
آقام صدای tv رو کم کرد و گفت :خوب حالا اگه جایی رو پیدا نکنین فارغ و التحصل نمیشید .
- درست .
-اما این بی انصافیه.
-خدا از دهنتون بشنوه.تازه فقط ۲ هفته وقت داریم نه بیشتر .خیلی ها از ترم پیش بخاطر همین موضوع مشروط شدن .
هرچه کنی بکن مکن ترک من ای نگارمن
هرچه بری ببر. مبر سنگدلی به کارمن
هرچه کشی بکش. مکش صیدحرم که نیست خوش
هرچه شوی بشو. مشوتشنه به خون زارمن
#4
قسمت 4
مادرم گفت :بی خود غصه نخور .از اول هم این رشته تحصیلی مناسب نبود برای تو .
مادرم زن متدین و معتقد ی بود با افکار قدیمی که زن باید از هر نظر همسر نمونه و کدبانوی باشه برای شوهرش .همیشه هم تو گوش من میخوند تو باید رشته انتخاب میکردی که بدرد فردات بخوره .نه این که وقتی فامیلای شوهرت اومدن خونتون ،به جون شوهرت غربزنن که زن گرفتی یا عروسک.
در جواب مادرم گفتم:مامان من این همه درس نخوندم که حالا بیخیالش بشم .
-این همه رشته تحصیلی اد تو رفتی این رو انتخاب کردی که مال مردهاس و .......
تو حرفش پریدم و گفتم :بله بله میدونم اما حالا که من این رشته رو انتخاب کردم و خیال دارم این ترم هم فارغو التحصل بشم .تو رو به پیغمبر بیخیال این رشته ما شو .
مادرم نگاهه تندی به من کرد و رو به آقام گفت :بفرما آقا رضا تحویل بگیر .این همه زحمت بکش آخرش این طوری جوابتون رو بدن همش تقصیر شماست.
آقام لبخند زد و گفت :باز همه کاس و کوزها سر من شکست .
-بله دیگه ،شما این طوربارش آوردی .همیشه کوتاه اومدید .هر وقت حرفی زدم بلکه این دختر سر عقل بیاد با یه لبخند سروته قضیه رو هم اوردید حرفی نزدید
دوباره آقام لبخندی زد و گفت:مگه من جرات دارم رو حرف شما حرفی بزنم
مادرم به اون چهره زیباش اخمی اومد وگفت :خوبه حالا شماهم .
دستم رو در گردنش انداختم و گفتم :الهی من قربون شما بشم مامان جان ،چرا بیخودی اعصاب خودتون رو خورد میکنید من غلط بکنم جواب شما رو بدم و تو رتون وایسم .آخه مگه دوست نداری همه به دخترت بگن خانوم مهندس .هان دوست نداری؟
مادرم روش و اون طرف کرد و گفت :بیشتر دوست داشتم الان خونه شوهرت بودی و نوه ام رو بغل میکردم
د بیا باز مادر ما زد جاده خاکی
آقام گفت:ای خانوم چقدر عجله دری .مستانه تازه ۲۲ سالش .نترس این خانوم خوشگل رو دستت نمیمونه .
مادرم بلند شد و گفت :انشااله که این طور باشه .مگه یه دختر چقدر میتونه خاستگار داشته باشه .ازوقتش که بگذره دیگه هیچ کس نگاهش هم نمیکنه .
فهمیدم که دوباره خبریه .گفتم
خب مامان جان بجای این همه طفره رفتن برید سر اصل مطلب .موضوع از چه قراره ؟
مادرم دوباره کنارم نشست و گفت :
امروز که جلسه بودم حاج خانوم عباسی سراغت رو میگرفت .میخاد واسه پسرش بیاد خاستگاری ..
به مغزم فشار اوردم تا حاج خانوم عباسی رو به خاطر بیارم .از اون خانواده های متدین و متعصب بودن.
مادرم گفت: پسرش رو چند بار دیدم .آقای به تمام معناست .دکترای مغز و اعصاب. اروپا تحصیل کرده .
گفتم :خب !حالا من باید چه کار کنم
مادرم دستم رو گرفت و گفت .:بیا و این دفعه رو بیخودی تصمیم نگیر, درست فکر کن
از جام بلند شدم و گفتم :من هنوز درسم تمومه نشده
-من هم به حاج خانوم گفتم.گفت هیچ ایرادی نداره .منتظر میمون تا درست تموم بشه .
پوزخندی زدم و گفتم :اصلا این آقا ی دکتر من رو دیدن؟
-دیده ،عروسی سلیمه دختر عشرت خانوم دیده .وقتی تو سوار ماشین میشدی دیدتت .
ابروهام رو بالا انداختم و گفتم :پس من خیلی هالو هستم .چون از ون شب چیز بخوسوسی یادم نمیاد .
آقام بلند خندید و گفت :خوب حالا میخواهی چکار کنی؟
دوباره به طرف آقام برگشتم و گفتم :نمیدونم آقا جون ،اگه جایی رو پیدا نکنم این ترم مشروط میشم .
دوباره بلند خندید و گفت:این رو نمیگم که .پسر حاج خانوم رو میگم .
لبهام رو مثل بچه لوس ها غنچه کردم وگفتم :آقا جون ،شما هم .
هستی که تا اون موقع ساکت بود گفت:آقا جون ،این اصلا قرار نیست حالا حالا ها شوهر کنه
فقط گفته باشم من رو پاسوز این نکنید .
مادرم چشم قره ای بهش رفت و گفت :
این حرفا به تو نیومده پاشو برو بالا تو اتاقت.
آقام در حال خندیدن گفت:ولش کن خانوم چه کارش داری.
مادرم عصبانی به طرف آشپز خونه رفت و گفت:ببینید کی گفتم این دخترهات با این تربیت شما رو دستتون میمون.
هرچه کنی بکن مکن ترک من ای نگارمن
هرچه بری ببر. مبر سنگدلی به کارمن
هرچه کشی بکش. مکش صیدحرم که نیست خوش
هرچه شوی بشو. مشوتشنه به خون زارمن
#5
قسمت 5
همونطور که پیش دستها رو جمع میکردم میکردم رو به آقام گفتم :آقا جون حالا نمی شه شما یه فکری برام بکنید .شاید بین دوستاتون کسی باشه که جایی رو سراغ داشته باشه .
-والابعیدمیدونم .اخه همه دوست وآشناهای من یک جوری همکار خودم هستن وهمشون بازاری هستن.
اما فردا تو بازار یه پرس و جو میکنم ببینم چی میشه ؟.
******
فردا صبح حسابی کسل بودم .دیروز چون تا ساعت ۷ خوابیده بودم شبش تا نیمه شب اصلآ خوابم نبرد .شیرین قبل از من رسیده بود .به محض این که من رودید جلو اومد و گفت :
سلام ،چیه سر حال نیستی؟
در حالی که خمیازه میکشیدم گفتم:موضوع این ترم زده تو پرم .
-از بس خولی .ول کن بابا .
-بله اگه من هم جای تو بودم همین رو میگفتم .یک شوهر عاشق ،پولدار کردی که نمیزاره آب تو دلت تکون بخوره .
- دیدی حق با من بود .من که میدونستم سنگ این لیسانس رو به سینه میزنی محض خاطر شوهر .....بعد هم به طرف دیگه ای نگاه کرد و گفت : چه حلال زاده هم هاست.
با تعجب پرسیدم :کی ؟
-آقا داماد دیگه .
نگاهم رو به طرفی که شیرین نگاه میکرد کردم .اه باز این رحیمی کنه بود .داشت میومد به سمت ما.نیشش و نگاه تا بنا گوشش بازه .
رو به شیرین گفتم:بهتره تحویلش نگیری .حوصله این یکی رو ندارم اول صبحی .
رحیمی خودش رو به ما رسوند و با لبخند سلام کرد .بی اعتنا سلام کردم .اما شیرین ماشاله رو ی من رو زمین نگذاشت و حسابی احوال پرسی گرم باهاش کرد .خودم رو مشغول بازرسی کیفم کردم .اما دیدم صدای نمی یاد .سرم رو بلند کردم دیدم هر دوشون زل زدن به من .
رحیمی دوباره سر تکون داد .بابا این دیگه کی بود .اینطوری نمیشد باید امروز تکلیفش رو با خودم روشن میکردم . هر چی ما خودمون رو به کوچه علی چپ میزنیم این حالش نیست .
گفتم:کاری داشتید آقای رحیمی ؟
لبخند زد و گفت :این ترم آخر هم شروع شد و شما آرزوی اینکه یبار من رو به اسمه کوچیک صدا کنید بدلم موند مستانه خانوم ؟
این و باش ما کجا و این کجا .....!
با جدیت گفتم :من دلیلی برای این کار نمیبینم .در ضمن اصلا دوست ندارم کسی من رو به اسم کوچیک صدا کنه .


از قیافش معلوم بود حسابی جا خورده گفت:معذرت میخوام اصلا قصد جسارت نداشتم .
رو یم رو برگردوندم و گفتم مهم نیست .بلکه روش کم شه بره .اما دیدم هنوز وایساده .سیریش .دوباره گفتم:اگه امری هست بفرمائد .
مثل اینکه تازه یادش اومده باشه گفت .خواهش میکنم . عرضم به حضورتون که میخواستم بدونم شما جایی رو پیدا کردین؟
شیرین جای من جواب داد:شما چطور ؟
-راستش من قرار پیش دایم مشغول بشم .داییم مهندسه و ی شرکت خصوصی داره .
شیرین :خب پس بسلامتی .
رحیمی رو به من گفت:اگر شما جائی رو پیدا نکردین میتونید بیاید انجا ،همینطور خانوم شجاعی(شیرین) .
_نه خیلی ممنون ما خودم چند جا رو دیدیم .شما هم میتونید این لطف رو در حق دیگران بکنید .
رحیمی قیافش در هم رفت و گفت :اما اگر بیاید انجا مشکلی از لحاظ کار کردن ندارد .در ضمن دایم رضایت کامل خودش رو به استاد اعلام میکنه .هر چند شما از هر نظر نمونه اید ...
من که حسابی کلافه شده بودم گفتم:میشه ی خواهشی بکنم ؟
-تمنا میکنم شما امر بفرمایئد...
میخواستم بگم شرت رو کم کن .اما خب گفتم :لطف کنید و از این به بعد کمتر با کارهاتون توجه دیگران رو جلب کنید . دلم نمیخواد
انگشت نما بشم.
رحیمی با تعجب نگاهم کرد و گفت :من واقا متاسفم .هرگز فکر نمیکردم که موجب آزارشما بشم .......البته که شما همیشه به بنده کم لطفی داشتید .اما این رفتار من فقط بخاطر علاقه هست و بس .
-امیدوار بودم با رفتارم متوجه میشدید که نظرم چیه .
-خواهش میکنم دلسردم نکنید
-متاسفم ،اما شما باید خوب بدونید ما اصلا به درد هم نمیخوریم .
-آخه چرا ؟
میخواستم بگم اولین کسی که با تو بعد از من مخالف مادرم هستش .با اون قیافه ای که برای خودت درست کردی .
گفتم :عقاید من و خانوادم با شما زمین تا آسمون با هم فرق داره .این رو از ظاهر هم میشه تشخیص داد .
_شما دیگه چرا؟!این حرف از شما که تحصیل کرده هستید بعید هستش .این چیزا که ملاک زندگی نیست .
-اتفاقا این چیزی نیست که بخواهی براحتی ازش گذشت.الان اینطور میگید اما بعد از یک مدت متوجه این موضوع میشید .اون وقت هستش که اختلافها شروع میشه .ما از نظر سطح فرهنگ خانواده همون با هم فرق داریم .
-خواهش میکنه مستا .... خانوم صداقت .لطفا این قدر سریع تصمیم نگیرید.-
واقعا داشتم عصبانی میشدم .اینقدر آدم سمج !
سعی کردم صدام بالا نره :آقای رحیمی با عرض معذرت باید بگم جواب من منفی هستش .اومیدوارم این اولین و آخرین بار درخواست شما باشه .
بعد هم رحیمی و با اون قیافه دمق و شیرین و با دهان باز ترک کردم و به طرف کلاس رفتم و رو یک صندلی نشستم .لحظه ی بعد شیرین اومد کنار دستم نشست و گفت : تو که ازدیروز از نگرانی این ترم قیافت اینطوری شده میمردی برای ظاهر هم که شده مثل آدم رفتار کنی بلکه اگر جائی رو پیدا نکردی بری تو شرکت داییش مشغول شی.هان میمردی ؟
-شیرین من اگه ۲ تا ترم دیگه هم بخاطر این موضوع مشروط بشم محال برم با رحیمی تو شرکت داییش مشغول شم.
-دیوانه ای دیگه ،دیوانه .دیوانه که شاخ و دم نداره .حداقل کاری میکردی من این ترم رو پاس کنم .

-خیلی رو داری بخدا...تازه حالم دیر نشده .میتونی به رحیمی بگی تو حاضری اونجا مشغول بشی .
-اره ،چون میدونی این کار رو نمیکنم میگی .
با اومدن استاد ساکت شدیم .اما از رحیمی خبری نشد.آخه یک ذره دلم به حالش سوخت ....
کلاس که تموم شد دوباره بدنبال چند شرکت رفتیم .اما باز هم بی نتیجه بود.تازه داشتم به این نتیجه میرسیدم که شاید نباید با رحیمی این طور حرف میزدم ...
هرچه کنی بکن مکن ترک من ای نگارمن
هرچه بری ببر. مبر سنگدلی به کارمن
هرچه کشی بکش. مکش صیدحرم که نیست خوش
هرچه شوی بشو. مشوتشنه به خون زارمن
#6
تو اتاقم نشسته بودم و به صفه مانیتورم خیره شده بودم .همین که صدای آقام رو شنیدم مثل فشنگ پایین رفتم .
-سلام آقا جون ؟چی شد ؟تونستید به نتیجه ای برسید؟
-سلام بابا جان .بگذار ی نفسی تازه کنم چشم به اون هم میرسیم.
با خجالت به طرف آشپز خونه رفتم .هستی در حال چایی ریختن بود .وقتی کارش تموم شد گفتم تو برو من میارم .
نگاهی به من کرد و گفت :خیلی زرنگی .میخوای نشون بدی خودت چایی ریختی .
-آخه تو چقدر بچه ای .این موضوع چه اهمیتی داره .
-اگه اهمیتی نداره برو بشین خودم میارم .
سرم رو با تاسف تکون دادم و رفتم سالن روبرو آقام نشستم .مادرم گفت :چه عجب ما شما رو دیدیم؟
-سر به سرم نزارید مامان .بخاطر این ترم حوصله هیچ چیز ندارم .
تا خواست حرفی بزنه گفتم :بله میدونم .میخواهید بگید این هم رشته بود که تو رفتی.
مادرم چشماش رو با حالت ناز چرخند و به آقام نگاه کرد .
آقام گفت:غصه نخور مستانه ،خبر خوش برات دارم .
با خوشحالی بلند شدم و رفتم پایین پاش نشستم گفتم :چه خبری؟نکنه جایی رو برام پیدا کردید هان آقا جون؟
آقام دستی به صورتش کشید و گفت :هم اره ،هم نه .
هستی که یک چایی دست آقام میداد گفت:یعنی چی آقا جون ؟!
آقام قندی رو تو دهانش گذشت و گفت :اره یعنی ،آقای سمائی رو دیدم موضوع رو بهش گفتم گفت با جناقش تو کار بساز بفروش و این کاراست .از قره معلوم ی شرکت ساختمانی مهندسی هم داره قرار شد امشب با باجناقش آقای راد منش صحبت کنه ،فردا نتیجه رو بهم بگه .نه هم این که جواب قطعی معلوم نیست .
خانواده آقایی سمائی رو میشناختم .با هم رفت وآمد داشتیم .دو دختر دشت به سن من و هستی داشت . من با شیوا ،هستی هم با لیدا که همسن خودش بود صمیمی بودیم .چندین بر هم قرار شد با هم بریم ویلاشون شمال که هر دفه جور نمیشد.
بلاخره چاره نبود باید تا فردا شب صبر میکردم .
شب رو با هزار فکر و خیال بصبح رسوندم .
صبح با صدای موبایلم بیدار شدم .شیرین بود .-چیه اول صبحی ول نمیکنی ؟
-اول از همه که سلام .دوما تقصیر منه که با فرید میخواهیم بیایم دنبالت تا پیاده نری .
-سلام .به دل نگیر....حرص هم نخور گوشتت آب میشه ..تا ی رب دیگه دم دارم .
-رو که رو نیست .بجای تشکرت.
-خیلی خب ممنون که لطف میکنی و من هم میرسونی .
دگمه رو زدم و تماس رو قطع کردم .ابی به صورتم زدم .مسواک هم زدم و حاضر شدم .رفتم پایین .مادرم تو آشپزخونه بود سلام کردم گفتم :مامان من رفتم .
-کجا بشین صبحانه بخور .
در حالی که یک لقمه برای خودم میگرفتم گفتم .این و تو ماشین .میخورم .شیرین با فرید میان دنبالم .
به طرف در رفتم و کفشهام رو پوشیدم وبا ی خداحافظی رفتم بیرون از اونجا که همیشه این حیاط باصفا حواسم رو بخودش جلب میکرد متوجه گذرزمان نشدم و مشغول بو کردن و نوازش گلها شدم .دوباره صدای موبایلم بلند شد شیرین بود فهمیدم خیلی وقت منتظرم هستن .در رو باز کردم و در حال سلام و احوالپرسی سوار شدم .
فرید مثل همش صمیمی احوال پرسی کرد اما شیرین تا من رو دید گفت :خدا بگم چکارت کنه این دفه دیگه حواست بچی بود اینقدر دیر کردی .
با شرمندگی گفتم :ببخشید .این دفه هم حق با شماست .
شیرین کمی به عقب برگشت و گفت :اگه تو به یکی از این خواستگارات جواب مثبت بدی ما مجبور نیستیم جور انها رو بکشیم.
لبم رو گاز گرفتم و به فرید اشاره کردم.
شیرین لبخندی زد و گفت : بی خود شکلک در نیار یکی از همین خواستگارات همین پسر عمو فریده .تو عروسی ما که تو رو دیدی ول کن فرید نشده .
چشمم رو درشت کردم بلکه ساکت بشه .
من نمیدونه چرا این خواستگارا یک دفه سر و کلشون با هم پیدا شده بود !
شیرین اصلا انگار نه انگار .باز ادامه داد :
مستانه من اصلا حواسم نبود .اما دوباره دیشب زنگ زد از تو پرسید .به خدا اگه زنش نشی خیلی خری .
فرید از آینه نگاهی کرد و گفت :البته ببخشید شیرین اینطوری حرف میزنه .
-خاهش میکنم من همیشه مستفیض حرفهای ایشون میشم .
شیرین دوباره به جلو برگشت و گفت:من برای خودت میگم .جای برداری ،خیلی آقاست .خوشتیپ ،تحصیلکرده .از همه مهمتر پولدار .دیگه هم احتیاج نیست در به در از این شرکت به اون شرکت بری ....اگه زنش بشی میری امریکا .ای خدا شانس رو میبینی .
در اصل برای عروسی ما اومده اینجا ......من هم دیدم طرف کیس خوبیه جواب بله رو از طرف تو دادم .
_تو چکار کردی؟
هرچه کنی بکن مکن ترک من ای نگارمن
هرچه بری ببر. مبر سنگدلی به کارمن
هرچه کشی بکش. مکش صیدحرم که نیست خوش
هرچه شوی بشو. مشوتشنه به خون زارمن
#7
قسمت 6
فرید قهقهه ای زد و گفت :شوخی میکنه مستانه خانوم ؟
شیرین دوباره طرفم برگشت و گفت :شوخی ندارم .امروز ساعت 2 همدیگر رو توی کافی شاپ ...میبینید .
از صندلیم جدا شدم و به طرفه جلو خم شدم طوری که فرید صدا م رو نشنوه به شیرین گفتم :
بی خود قرارگذاشتی ...
- حالا .... ،شما هم باید بری .یعنی گفتم حتمی میای.
بلند گفتم : من رو که میشناسی .نباید این کار رو میکردی .
فرید رو به شیرن گفت :بفرما ،من که گفتم الان نگو شیرین جان .خوب معلوم اول صبحی هنوز هیچی نشده مخالفت میکنه .
این و باش صبح و شب نداره .بیخودی قرار گذاشتید .اون هم از طرف من .خوب والا .....
شیرین گفت: شما نگران نباش اون با من .
همون موقع به مقصد رسیدیم .یه خداحافظی کردم واز ماشین زدم بیرون .نمیخواستم جلوی فرید با شیرین بحث کنم .شیرین به دو اومد دنبالم .در حالیکه نفس نفس میزد گفت :چیه ...حالا ...اخمهات تو ..همه ؟
-بابا تو دیگه کی هستی !یه کاره از طرف من با یارو قرار گذاشتی ،تازه میگی چیه حالا ...!

-اوه.....از خدات هم باشه .با اون روسری که تو، تو عروسی ما سر کرده بودی
هیچ کس نباید نگاهت میکرد .من موندم این اشکان از چیه تو خوشش اومده با این امل بازیهات .....
نفسی با حرص بیرون دادم و گفتم .:به خدا که .....
-اره ،میدانم .اما حالا که مجبوری بیائی .
-عمرا .خودت قول دادی خودت هم میری .
شیرین جلوم واستاد و گفت :مستانه اگر نیایی نه من نه تو .
بدون این که به حرفش اهمیت بدم .به طرف کلاس رفتم .تا وارد شدم .استاد هم وارد شد .برای همین شیرین نتونست حرفی بزنه .چند ساعت بعدی رو هم یه جوری از سر خودم باز کردم .
اما ساعت آخر شیرین اول با التماس نگاهم کرد و بعد گفت :مستانه بیا و از خر شیطون بیا پایین.لولو خورخوره که نیست .میشینید باهم حرفهاتون رو میزنید اگر ....
توی حرفش پریدم و گفتم : از تو متعجب هستم !!!!آخه تومگه اخلاق من رو نمیشناسی که سر خود قرار گذاشتی.؟!
شیرین دستم رو گرفت و گفت:بخدا من با اینا رودرواسی دارم.یک دفه اون گفت من هم مجبور شدم قبول کنم .بخدا قول میدم دیگه از این کارها نکنم .همین یه دفه .
خندم گرفت .مثل بچه ها شده بود .لبخندم رو که دید گفت :این یعنی قبول ؟
-فقط همین یه دفه .پرید بغلم کرد و گفت: میدونستم .
*****
با شیرین به کافی شاپ مربوط رفتیم .وقتی رسیدیم فرید وبا یه مرد جوان سر یه میز دیدیم نشستن .
به طرف اونها رفتیم .هردو به احترام بلند شدن .کنار شیرین روبروی پسر عموی فرید نشستم .فرید چند بستنی سفارش داد .از اول تا آخر سرم پایین بود .

نمیخواستم با طرف چشم تو چشم شم .من خجالتی نبودم اما هیچ وقت با خواستگارم بیرون نیومده بودم اونم با دو نفر دیگه .که یکیش هم شیرین باشه هی با پاش بزنه به پات که ،بابا تو هم یه حرفی بزن .بدترب معزب میشدم .
خیلی دوست داشتم هر چی زودتر از این مهلکه خلاص شم .شیرین که دید من خیال حرف زدن ندارم رو به فرید گفت :فرید جان من خیلی دلم از اون کیکا میخواد .
ای کوفت خوبه نیم ساعت پیش یه ساندویچ خوردی .حالم که بستنی خوردی ....بی خود نیست گامبوئی .
فرید گفت؛ عزیزم من که نمیدونم تو از کدوم کیکها میخواهی .بلند شو با هم بریم سفارش بدیم ....شما چیزی نمیخواین .؟
چرا من هم با خودتون ببرید......
فقط سر تکون دادم یعنی نه .پسر هم عموش گفت:نه ممنون .
با هم رفتن مثلا کیک سفارش بدن .
همینطور به رفتن انها خیره شده بودم .که اشکان (پسر عمو ی فرید ) گفت:
شما بستنیتون رو نخوردید .میخواین نوع دیگش رو سفارش بدم .
برگشتم به صورتش نگاه کردم .چشماش قهوه ای روشن بود .پوستی گندم گون با موهای روشن خرمایی .در کل جذاب بود . از اون تیپهای دختر کش داشت.
.با لبخندش من رو غافلگیر کرد .نگاهم رو پایین انداختم و گفتم: ممنون میلی ندارم .
دوباره سکوت .زیر چشمی نگاهش کردم .هنوز داشت من رو نگاه میکرد .ای کاش یه حرفی بزنه .دوست ندارم این طوری بهم خیره بشه .
کمی دست دست کردم اما خیال حرف زدن نداشت .سرم رو بالا کردم و گفتم : من باید برم .دیرم میشه .
با تعجب گفت : به همین زودی .ما که هنوز حرفی نزدیم .
مقنعه ام رو جلوتر کشیدم و گفتم:من که حرفی نداشتم ....شما هم اگه حرفی دارید لطفا کمی زودتر .من باید برم.
دوباره سرم رو انداختم پایین .دستهاش رو بهم قلاب کردو گفت : بخدا که شرم و حیا دختر ایرونی هیجا پیدا نمیشه .
از حرفش چزی دستگیرم نشد .گفتم :بله؟!
لبخندی زدو گفت :همون دفه اول که شما رو تو عروسی فرید دادم شیفتتون شدم ،اول شیفته زیبایی شما و بعد نجابتی که در شما دیدم .بین اون همه دختر با این که لباس ساده و پوشیده ای با روسری پوشیده بودید اما مثل خورشید میدرخشیدید..... نمیدونم میدونید یا نه ،من در امریکا زندگی میکنم .همه جور دختری پیدا میشه .(بهتره بگی با همه جور دختری بودم،ای کاش میتونستم بگم ) ..اما من همیشه آرزوی داشتن همسری مثل شما رو داشتم.
چه کم اشتها ،رودل نکنی یه وقت .مردتیکه حالش رو کرده حالا دنباله یه دختر آفتاب مهتاب ندیده میگرده .
گفتم :اما من اصلا قصد ازدواج ندارم ،مخسوسا که هیچ وجه تشابهی بین من و شما وجود نداره .من در خانواده متدین و معتقد بزرگ شدم و به اعتقاداتم پایبندم .تصور نمیکنم این برای شما خوشایند باشه .( خدا کنه این دیگه مثل رحیمی کنه نباشه )
-شما از کجا میدونید اعتقادات شما برای من خوشایند نیست؟.....مطمئن باشد من برای ازدواج با شما هر کاری میکنم .حتی میشم همونی که شما میخاین .
-اما من نمیخوام شما رو تغیر بدم .چون مسلما بی فایده س .
-چرا اینطور فکر میکنید ؟فکر نمیکنید اشتباه میکنید ؟
-شما چرا میخواین غیر از اونی که هستید عمل کنید .
-من اینطور نمیخوام .
-اما شما خودتون گفتید تغیر میکنید !
مثل این که جا خورد .به صندلیش تکیه داد و گفت:هرگز فکر نمیکردم اینطور قدرت بیان داشته باشد .
فکر کنم میخواست بگه :فکر نمیکردم اینقدر زبون دراز باشی .
لبخند زدم و گفتم:آیا این از نجاباتم کم میکنه ؟
سرش رو تکون داد و گفت:هرگز .اما من فکر میکردم شما ...
وسط حرفش گفتم : بی زبون باشم .
به لبخندی اکتفا کرد .گفتم :به هر صورت ما نمیتونیم زوج خوشبختی باشیم .امیدوارم همسر دلخواهتون رو پیدا کنید و خوشبخت بشید .
-اما من شما رو انتخاب کردم مطمئنم در انتخابم اشتباه نکردم .
سرم رو تکون دادم و گفتم : متاسفم .من قصد ازدواج ندارم .نظرم رو هم گفتم الان هم فقط برای این اینجام که شیرین بد قولی نکرده باشه .
-اگه با پیشنهادم موافقت کنید کاری میکنم که هیچ وقت پشیمون نشد .ی زندگی ایدال براتون میسازم که همه حسرت ببرن.میشم همونی که میخواین ....من تک فرزند هستم که تمام ثروت هنگفت پدرم متعلق به منه پس از اون نظر هم خیالتون راحت باشه .
دیگه کلافم کرده بود .این از رحیمی هم سیریش تر بود .با اون فرضیهای مسخرش .کمی فکر کردم وگفتم :گفتید کجا سکونت دارید ؟
طفلک ذوق کرد گفت :امریکا ،نیویورک سیتی .
-خیلی راجع به نیویورک شنیدم .باید جای جالبی باشه .
-خیلی زیاد .میدونم شیفته اونجا میشد .کل ایران با مقایسه با اونجا هیچه .مطمئنم از اونجا خوشتون میاد .
از رو صندلی بلند شدم و گفتم :اما من حاضرنیستم نصفه خاک ایران رو با کل نیویورک و یا هیچ جای دیگه عوض کنم .
هرچه کنی بکن مکن ترک من ای نگارمن
هرچه بری ببر. مبر سنگدلی به کارمن
هرچه کشی بکش. مکش صیدحرم که نیست خوش
هرچه شوی بشو. مشوتشنه به خون زارمن
#8
بعد هم اون رو با نگاهی بهت زده ترک کردم و بطرف شیرین و فرید که دور یه میز دونفره نشسته بودن رفتم .هر دو بلند شدن .شیرین گفت چی شد ؟به نتیجه ای هم رسیدید ؟
-بله ،به نتیجه رسیدیم که اصلا برای زندگی مشترک بدرد هم نمیخوریم .حالا هم با اجازه شما من باید برم .دیرم شده .فرید گفت:اجازه بدید شما رو هم میرسونم.
- ممنون شما مهمون دارید خودم میرم .خداحافظ
سریع زدم بیرون .نگاه آخر شیرین من و یاد حرفش که همیشه میگفت:خیلی دوستدارم بدونم این شازده تو کی میتونه باشه .حتماخیلی دیدنیه .
طفلک بدجور زدم تو برجش .بچه پولدار سوسول .حالا اه این و رحیمی نگیره ...نه بابا ..خوب قصد ازدواج ندارم دیگه.زور که نیست
فکر کنم من با این کارام آخر رو دست مامانم بمونم .
یه دربست تا خونه گرفتم .تا در حال رو باز کردم مامانم جلوم سبز شد .
-تا حالا کجا بودی مستانه جان؟موبایلت رو چرا جواب نمیدادی ؟
دستم رو تو جیبم کردم و موبایلم رو نگاه کردم .
-ببخشید مامان شارژ ش تموم شده بود .حواسم نبوده جائی معطل شدم.برایی همین دیر شد .
-دلم هزار راه رفت .تو که کاری داشتی نباید از یه جایی تماس بگیری بگی دیر میای .اون هم ۲ ساعت .
مقنعه ام رو از سرم دراوردم گفتم : حق با شماست .ولی باور کنید حواسم نبود . از ترافیک این موقع روز هم که خبر دارید .
همونطور که از پلها میرفتم بالا گفتم :من میرم بخوابم ۱ ساعت دیگه بیدارم کنید.
****
قبل از این که مادرم بیدارم کنه بلند شدم .دستی به صورتم کشیدم و پایین رفتم .هستی و مادرم پا tv بودن .
_آقا جون نیومده .
صدای آقام از پشت سرم اومد .:بنده پشت سر مبارک هستم .
-سلام آقا جون
-سلام بابا
با چشمم راه رفتن آقام رو دنبال کردم .رو یه مبل نشست .با لبخند بهم گفت میدونم منتظر چی هستی؟
جلو رفتم .گفتم: خوب چی شد ؟
-آقای سمائی گفت باید با خودت صحبت کنه .
با تعجب گفتم :آقای سمائی میخواد با من صحبت کنه !
-نه جانم ،آقای رادمنش میخواد با تو صحبت کنه .
-همون باجناقش .
-اره فکر کنم .
کی؟
-همین امشب
بعد تکه کاغذی رو که تو جیب پیراهنش بود بدستم داد .
-بفرما .بهتره هر چی زودتر زنگ بزنی.فکر کنم شماره شرکت باشه .
به ساعت دیواری نگاه کردم و گفتم :اما فکر نمیکنم کسی دیگه تو شرکت باشه .ساعت ۶ .معمولا شرکتها این موقع تعطیل هستن .
_امیدوارم که این طورنباشه چون به آقای سمائی گفتم .تو حتما امروزبا آقای رادمنش تماس میگیری .
به شماره نگاه کردم و گفتم :حالا شانسم رو امتحان میکنم.
بطرف تلفن رفتم و شمارو رو گرفتم .چند بوق پیاپی خورد .به محض این که میخواستم تلفن رو قطع کنم تلفن پاسخ داده شد .
-بله بفرماید
عجب صدای گرم و گیرای.
-سلام ببخشید با آقای رادمنش کار داشتم .
-خودم هستم .
صداش به نظرم جوون اومد .فکر نمیکردم باجناق آقای سمائی به این جوونی باشه .
-بنده صداقت هستم .
-صداقت ؟
-بله ،همونی که آقای سمائی در موردش باهاتون صحبت کرده ....همون دانشجوی ترم آخرمهندسی ساختمان ....
وقتی سکوتش رو شنیدم ادامه دادم :راستش همونطور که واقف هستید این ترم رو باید تو یکی از شرکتهای مهندسی ساختمانی مشغول باشم تا با پایان کارام موافقت بشه .الان هم کاملا به لطف شما بستگی داره که موفق به این کار بشم یا نه .
دیدم حرفی نمیزنه گفتم :آقای سمائی به پدرم گفته بودن شما منتظر تلفن بنده هستید .
گفت:من تنها بخاطر کاری مجبور شدم شرکت بمونم .و گرنه این موقع شرکت تعطیله .
مرض.....اصلا توقع نداشتم این حرف رو بزنه .به روی خودم نیوردم.گفتم:بله متوجه قصورخودم هستم.
کمی مکث کرد و گفت :تا حدودی در مورد شما شنیدم .
چه عجب .....
-فردا میتونید بیاید شرکت .
-بله میتونم
-خیل خب .از نظر من مشکلی نیست .اتفاقا ما روی پروژه مهمی داریم کار میکنیم که کار گروهی هستش برای پایان کار شما خوب میتونه باشه .
اخ که من قربونه ..... نه نه .اخ که من نمیدونم از خوشحالی چکار کنم
یکدفه یاد شیرین افتادم .گناه داشت ....نمیدونستم در خواستم درست یا نه اما دل به دریا زدم گفتم :ببخشید آقای راد منش یه درخواست دیگه .
-بفرمایید
-یکی از دوستان من هم همین مشکل رو داره .اگر امکان داره ایشون رو هم بپذیرد واقا لطف بزرگی کردید ...آخه اون .....
میون حرفم اومد و گفت:مطمئنید همین یه نفره ؟
باتعجب پرسیدم :بله ?!
-اگر مطمئن هستید همین یه نفره نه بیشتر موردی نداره .اما من فقط شما و دوستتون رو برای همکاری میپذیرم و بس .چون دانشجو بکار ما نمیاد .اون هم فقط بخاطر آقای سمائی .
مردک بساز بفروش چه کلاسی هم میاد برای من.حیف که بهت محتاجم وگرنه .....
-الو ......
-بله .....مطمئن باشد پشیمون نمیشد .
-پس فردا شما خانوم ......
-صداقت هستم و دوستم شجاعی .
-بله .فردا راس ساعت ۱۱ اینجا باشد .
-میشه آدرس رو لطف کنید .
-یاداشت کنید .تجریش .......
تا گوشی رو گذاشتم از خوشحالی یه جیغ کشیدم.
-هم من هم شیرین از فردا مشغول میشیم .آقا جون دست درد نکنه .
-از من نباید تشکر کنی از آقای سمائی و باجناقش باید ممنون باشی.
مادرم گفت : بهتره همین شب جمعه خانواده آقای سمائی و خانواده آقای راد منش رو دعوت کنیم .یه تشکر هم ازشون بکنیم .
گفتم :عالیه .هرچند از آقای رادمنش زیاد خوشم نیومد .
مادرم:این چه حرفیه مستانه !
-آخه به نظرم ی جوری بود .از خود راضی و از خود متشکر .
-آقام :این درست نیست نسبت به کسی قضاوت کنیم و پشت سرش بدگویی کنیم .
هستی :حالا خوب همین آقا تو رو قبول کرد .
شکلکی براش در آوردم و رفتم تا این خبر رو به شیرین هم بدم
******
فردا ی اون روز سرساعت ۹:۳۰ جلو خونه منتظر شیرین بودم که با ماشین بیاد .قرار بود تنها بیاد .بلاخره خانوم بعد از ۱۵ دقیقه تشریف آوردن .
-سلام چرا اینقدردیر کردی ؟خوبه میدونی این ساعت ترافیک .
-سلام ....خوب چه کار کنم .حالا نگران نباش به موقع میرسیم .
بعد از کلی عقب و جلو کردن خانوم موفق به دور زدن شد .خلاصه با دست فرمون شیرین و معطلی برای آدرس پیدا کردن ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه جلوی شرکت رسیدیم.
قبل از این که شیرین پارک کنه گفتم:من میرم تو بعدا بیا
پریدم پایین .ساختمون شیکی بود .با نمای مدرن و امروزی .
رفتم تو .دگمه آسانسور رو زدم .شانسم همون موقع درش باز شد .زو دی سوار شدم و شماره ۵ رو زدم .حالا مگه میرفت .فکر کنم با پله میرفتم سریع تر بود .بلاخره به طبقه ۵ رسید .تا در باز شد مثل فشنگ پریدم بیرون .اما بشدت با شخصی بر خورد کردم.
تمام وسایل اون شخص رو زمین پخش شد .خیلی زود رسیده بودم این هم شد قوز بالا قوز .
اصلا سرم رو بلند نکردم چون کاملا میتونستم حدس بزنم تا چه حد عصبانیه .
همونطور که سرم پایین بود گفتم :ببخشید آقا
طرف خیلی قاطی بود .سنگینی نگاهش رو که زل زده بود به من رو میتونستم احساس کنم .یه نگاه به ساعتم کردم .نمیرفتم سنگینتر بودم .
نشستم تا وسایل طرف رو از زمین جمع کنم .برگه ای رو که دستم بود رو ازم گرفت وبا صدایی عصبی گفت:لازم نیست شما زحمت بکشید .من خودم جمع میکنم .
به درک .خب حواسم نبود .از قصد که اینا رونریختم .
شانه ام رو بالا انداختم و بدون این که نگاش کنم یا حرفی بزنم بلند شدم .
حرکت کردم به جلو اما بوی عطری که با هوا آمیخته شده بود کنجکاوم کرد یه نگاهی بهش بندازم ..از پشت سر که هنوز مشغول جمع آوری وسایلش بود .نگاهش کردم .
موهای سیاهش خیلی مرتب کوتاه و آراسته شده بود .پوستش کمی برنزه بود.هیکلش ورزیده و خوش فرم بود .نه
می ارزید بهش بخورم .
باباز شدن در آسانسور به خودم اومدم .شیرین اومد بیرون و به مرد جوان که در حال بلند شدن بود نگاهی کرد .بعد متوجه من شد .
-مستانه تو هنوز نرفتی .چرا اینجا واستادی .دیر شده ها.
با حرص نفسم روبیرون دادم :دیگه چه فرقی میکنه .این چند دقیقه هم روش .
-وا ..تو که میگفتی باید به موقع برسیم .
-حالا هم میگم .ولی این آقای رادمنش اونقدر بد اخلاق و قاطی بود که میترسم سر این تاخیر دیگه ما رو قبول نکنه .......
شیرین دستم رو گرفت و گفت:امتحانش که ضرری نداره .
دوباره به مرد جوان که در حال سوار شدن آسانسور بود نگاهی کردم .کاش صورتش رو میدیدم چه شکلی بود .
توسط شیرین کشیده شدم و من بیخیال طرف .
**********
هرچه کنی بکن مکن ترک من ای نگارمن
هرچه بری ببر. مبر سنگدلی به کارمن
هرچه کشی بکش. مکش صیدحرم که نیست خوش
هرچه شوی بشو. مشوتشنه به خون زارمن
#9
منشی که بنظر میومد همسن و سال ما باشه گفت :میتونم کمکتون کنم ؟

-سلام با آقای رادمنش قرار داشتیم
با حالت خیلی لوسی گفت: منظورتون آقای مهندس رادمنش دیگه؟
(نمیدونستم بساز بفروش ها م مهندس محسوب میشن )
- حالا ......هستن.
اخمهاش رو تو هم کرد
-نخیر .تشریف بردن
-یعنی چی؟ما ۱۱ باهاشون قرار ملاقات داشتیم !
-به ساعت دیواری نگاه کرد و با تمسخر گفت :
فکر کنم ۴۰ دقیقه دیر امدید .... رفتن.
-حالا ما چکارکنیم
شونهاش رو بالا انداخت .شیرین هم اومد حرفی بزنه گفت:خب آخه ترافیک بود
یه چشم قره بهش رفتم(با این حرف زدنت)
-به هر صورت من نمیتونم براتون کاری کنم
با حرص به شیرن نگاه کردم.خودش فهمید گفت:خب فردا میایم ...هان
نگاه منشی بهمن فهموند ،بیخودی زحمت نکشید .
همون لحظه ی مرد جوون از اوتاقی اومد بیرون و رو به منشی گفت:
خانوم سرحدی لطف کنید قرار فردا رو کنسل کنید
خواست به اتاقش برگرده که با دیدن ما که اون وسط بیتکلف وایساده بودیم مکث کرد و گفت :خانوم سرجدی این خانومهای محترم ......
ورپریده نگذاشت طرف حرفش رو بزنه زودی گفت:این خانومها با آقای مهندس رادمنش قرار ملاقات داشتن ،نه این که خیلی دیر اومدن ایشون رفتن .خودتون میدونید که ایشون چقدر به این مسائل حساسن.
اه اه اه ،حالم به هم خورد از بس این ها رو با ادا گفت...
مرد جوان گفت:شما خانوم .....
شیرین :شجاعی هستم.ایشون هم صداقت .
(یه خانوم به دمبش میبستی.ازت کم میشد )
مرد جوان:بله بله .بنده در جریان هستم .از اینطرف لطفآ .
یه نگاه معنی دار به منشی کردم و با شیرین همراه اون به یه اتاق بزرگ که مبلمان و دکورش از ابی فیروزه ای و سفید بود ،رفتیم.
-بنده نیما وحیدی هستم همکارو دوست امیر ...
-منظورتون از امیر همون آقای رادمنش هستش ؟
-بله .ببخشید من نه این که همیشه امیر رو به اسم کوچیک صدا میزنم اینه که حواسم نبود .ایشون درباره شما با من حرف زدن .
قرار بود با خود شما صحبت کنن اما یه کاری پیش اومد نتونستن بیشتر منتظر بمونن . گفتن اگه برای شما مشکلی نیست .میتوند همین
امروز مشغول بشید.
کمی جابجا شدم گفتم :راستش ما فکر نمیکردیم از امروز مشغول بشیم اینه که مدارک لازم رو از دانشگاه نگرفتیم.اگر لطف کنید امروز رو
معاف کنید ما امروز دانشگاه میریم مدارکی که ایشون باید امضا کنید رو میگیریم تا فردا خدمت برسیم .
-خواهش میکنم .مشکلی نیست .شما میتوند فردا ساعت ۹ برای شروع اینجا باشد ....فقط...اگه ممکنه راس ساعت اینجا باشد .امیر نسبت به این مسائل خیلی جدیه.
(ای خدا شیرین خدا بگم چکارت کنه با این دست فرمونت )
-بله متوجه هستم از بابت امروز هم خیلی متاسفیم.....انشااله فردا راس ساعت ۹ اینجاییم
همگی باهم بلند شدیم و از بیرون اومدیم
هرچه کنی بکن مکن ترک من ای نگارمن
هرچه بری ببر. مبر سنگدلی به کارمن
هرچه کشی بکش. مکش صیدحرم که نیست خوش
هرچه شوی بشو. مشوتشنه به خون زارمن
#10
یکراست به دانشگاه رفتیم .خوشبختانه استاد بود و کارمون زود راه افتاد .من ترمهای دیگه سعی کرده بودم هرچی واحد هست رو بگیرم تا این ترم آخر الاف انها نشم .شیرین رو هم مجبور کرده بودم همین کار رو بکنه
پس خوشبختانه مشکل دیگه ای نبود ما میتونستیم هر ۴ روز در هفته رو شرکت باشیم .
صدای موبایلم در اومد
-سلام مامان جان
-سلام مادر کارت چی شد ؟
-از فردا شرکت مشغول میشیم
-به سلامتی .پس من الان به خانوم سمائی زنگ میزنم ،شماره خواهرش رو هم میگیرم برای فردا شب دعوتشون میکنم .تو هم به شیرین بگو فردا شب بیان
-زود نیست مامان .میخوای ی موقع دیگه بگو
-چه فرقی میکنه مادر .بلاخره که باید دعوتشون کنیم هر چی زودتر بهتر .
-باشه هر جور صلاح میدونید .فعلا کاری ندارد
-نه مادر به امان خدا
شیرین:مامانت بود
-اره ،راستی فردا خونه ما دعوتید .
-چه خبره
-مامانم میخواد خانواده آقای رادمنش با آقای سمائی ،همون که گفتم باجناغه رادمنشه ،همون که من و هستی با دختراش جوریم....
-خب بقیش رو بگو
-هیچی دیگه میخواد دعوتشون کنه
-ما که فردا نمیتونیم بیایم جایی پاگشا شدیم ....میگم به مامانت بگو جای ما این وحیدی رو دعوت کنه .پسر خوبی بنظر میرسید .نه؟
-اره خیلی محترم بود
-خوب دیگه تا نترشیدی ،بیا و این و تور کن .قیافش که بد نبود .اخلاقش هم که مورد پسند واقع شد
-ترمز کن
دیوونه سریع زد تو ترمز .نزدیک بود سرم بره تو شیشه
-چرا ترمز کردی
-خب تو گفتی
-ای خدا ...این فرید با تو چه کار میکنه ایکیو.را بیوفت تاکسی از پشت بهمون نزده .

*********
فردا یه ربع به ۹ شرکت بودیم .نگاه من و شیرین و منشی مثل فیلم های وسترن بود که میخوان دوئل کنن .همون موقع هم یه آهنگ وسترن اومد تو ذهنم .خندم گرفته بود اما با بیرون اومدن وحیدی از یه در که فکر کنم دستشویی بود .خودم رو جمع و جور کردم .
نیما :سلام ...بفرماید از این طرف .امیر منتظر شماست .
با اشاره او به طرف یکی از دو اتاقی که طرف چپ میز منشی بود رفتیم. وحیدی در زد و به ما تعارف کرد .اول شیرین بعد من ،بعد وحیدی
وارد شدیم .
اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد.یه میز نقشه کشی سمت راست اتاق بود .(چه خودش هم تحویل گرفته )
یه ست مبل سفید چرم سمت راست اتاق بود .روبرومون یه پنجره بزرگ بود که جلوش یه میز تحریر بزرگ بود با یه کامپوتراز اون مدل جدیدا که یه
گوشه اش بود .سرک کشیدم ببینم آقا زیر میز تشریف ندارن.اما به نتیجه ی
نرسیدم .
نیما:شما اینجا تشریف داشته باشید.فکر میکنم امیر ......
با باز شدن در کمی مکث کرد
-امیر کجائی تو ؟
چرخیدم وبه پشتم نگاه کردم

عجب چهره جذابی داشت.چشمای زیبای سیاهش انقدر جذاب و نافذ بودن که به سختی میتونستی نگاهت رو ازشون برداری .
قد و قامتش رو که دیگه نگو . من با این قد بلندم فکر کنم تا گردنش بودم .یه لحظه به خاله ندیده شیوا حسودیم شد . ......
شیرین بلافاصله سلام کرد و خودش رو معرفی کرد
اما من نمیدونم چرا هنوز همونطوری وایساده بودم نگاهش میکردم .انگاری تا حالا آدم ندیده بودم .
با ضربه آرومی که شیرین به پهلوم زد به خودم اومدم .
-سلام .صداقت هستم.
نگاه جدی کرد و با طعنه گفت :بله قبلا همدیگر رو زیارت کردیم .
بعد از جلو ما رد شد با دست اشاره کرد بنشینیم.
من در حال نشستن گفتم:ببخشید من به جا نیا وردم .
روبرو ما نشست و گفت:دیروز خاطرتون نیست !
-دیروز؟
-بله تو راهرو .جلوی آسانسور .
پس اونی که من بهش خوردم این بوده ...ای داد .یه دفه یادم اومد در موردش به شیرین جلو خودش چی که نگفتم .
بد اخلاق گفتم ...نکنه گفتم گند دماغ .....یادم نیست
امیر :حالا بجا آوردین ؟
طبق عادتم که همیشه وقتی خیلی خجالت میکشیدم ،لب پایینم رو گاز گرفتم و سرم رو پایین انداختم .
بلند شد و از رو میز نقشه کشی چندتا نقشه آورد جلو ما گذاشت
هرچه کنی بکن مکن ترک من ای نگارمن
هرچه بری ببر. مبر سنگدلی به کارمن
هرچه کشی بکش. مکش صیدحرم که نیست خوش
هرچه شوی بشو. مشوتشنه به خون زارمن


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  جنجالی ترین رمان جهان zhaleh90 0 129 شنبه-3-12-1392، 06:36 عصر
آخرین ارسال: zhaleh90
  رمان آرام سیمین شیر دل سارا1 20 628 شنبه-7-10-1392، 11:21 عصر
آخرین ارسال: سارا1
  رمان دروغ شیرین سارا1 252 18,111 سه شنبه-29-5-1392، 11:45 صبح
آخرین ارسال: سارا1
  رمان عاشقانه لحظه های بی تو s1a2n3a4z5 22 2,322 دو شنبه-29-8-1391، 08:29 عصر
آخرین ارسال: s1a2n3a4z5
17 رمان آتش دل / 27 فصل شکوفه 61 9,902 دو شنبه-6-6-1391، 03:32 عصر
آخرین ارسال: شکوفه
  نگاهی به رمان «توفان برگ» نوشته گابریل گارسیا مارکز s1a2n3a4z5 0 518 چهار شنبه-1-6-1391، 01:50 صبح
آخرین ارسال: s1a2n3a4z5
  نگاهی به مکان‌ها و بناهای معروف تاریخی در رمان‌های ادبی s1a2n3a4z5 0 499 يك شنبه-15-5-1391، 10:21 صبح
آخرین ارسال: s1a2n3a4z5
  یادداشتی درباره‎ رمان «از پائولوکوئلیو متنفرم» s1a2n3a4z5 0 467 يك شنبه-15-5-1391، 02:40 صبح
آخرین ارسال: s1a2n3a4z5
  گزارش تصویری: 10 رمان برتر تاریخی s1a2n3a4z5 0 550 يك شنبه-15-5-1391، 01:43 صبح
آخرین ارسال: s1a2n3a4z5
  نگاهی به رمان «هنرمندی از جهان شناور» نوشته كازوئو ایشی گورو s1a2n3a4z5 0 499 يك شنبه-15-5-1391، 01:16 صبح
آخرین ارسال: s1a2n3a4z5

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان