نتیجه ها: داستان |
| موضوع / نویسنده | برچسب ها |
| داستان جالب مردی فقیر - POURIA
| فقیر,
مردی,
جالب,
داستان,
|

یک روز یک فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و
کیسه ای که کمی گندم در آن بود بر دوش خود می کشید تا به
کودکانش برساند و نانی از آن درست کنند شب را سیر بخوابند
.
در راه با خود زمزمه کنان می گفت : ” خدایا این گره را از
زندگی من بازکن ”
همچنان که این دعا را زیر لب می گذارند ناگهان گره کیسه اش
باز شد و تمام گندم هایش بر روی زمین و درون سنگ و سوخال
های خرابه ریخت.
عصبانی شد و به خدا گفت :” خدایا من گفتم گره ام زندگی را باز...
|
| داستان عشق و دیوانگی - POURIA
| دیوانگی,
عشق,
داستان,
|
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده
بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از
بی کاری خسته و کسل شده بودند.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل
قایم باشک.
همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد،
من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال
دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به
شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی
از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به...
|
| مجموعه داستان - حکایت ها و داستان های عبرت آموز - POURIA
| آموز,
عبرت,
های,
ها,
حکایت,
داستان,
مجموعه,
|
حجم کتاب: 739 KB
مجموعه ای از حکایت ها و داستان های عبرت آموز

|
| داستان طنز:انشائ خواندني یک بچه كوچولو دبستانی در مورد ازدواج - IRANIUSER
| ازدواج,
مورد,
در,
دبستانی,
كوچولو,
بچه,
یک,
خواندني,
طنزانشائ,
داستان,
|
هر وقت من يك
كار خوب مي كنم مامانم به من مي گويد بزرگ كه شدي برايت يك
زن خوب مي گيرم. تا به حال من پنج
تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده
است. حتمن ناسرادين شاه خيلي
كارهاي خوب مي كرده كه مامانش به اندازه استاديوم آزادي
برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم كه اصولن انسان بايد زن
بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشكلات
انسان را آدم مي كند. در عزدواج
تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن...
|
| دیگر - داستان يوسف و زليخا - POURIA
| زليخا,
يوسف,
داستان,
دیگر,
|
حجم کتاب: 69 KB
داستان حضرت يوسف (ع) و زليخا . (اف بوك 1 )

|
| صادق هدایت - دو داستان - POURIA
| داستان,
دو,
هدایت,
صادق,
|
نویسنده: صادق هدايت
حجم کتاب: 124 KB
داستان هاي لاله و افسانه ي آفرينش نوشته ي صادق هدايت .
(اف بوك 1 )

|
| عرفان - داستان هاي عارفانه - POURIA
| عارفانه,
هاي,
داستان,
عرفان,
|
نویسنده: علامه حسن زاده آملي
حجم کتاب: 300 KB
داستان هاي عارفانه . (اف بوك 1)

|
| چهل داستان و حديث از حضرت مهدي (عج) - POURIA
| عج,
مهدي,
حضرت,
از,
حديث,
داستان,
چهل,
|
حجم کتاب: 205 KB
چهل داستان و حديث از امام زمان . (اف بوك 1 )

|
| دانلود PDF کتاب در کنار دوست (مجموعه داستان کوتاه) - Arezou
| کوتاه,
داستان,
مجموعه,
دوست,
کنار,
در,
کتاب,
دانلود,
|

نام کتاب: در کنار دوست
نویسنده: ابوذر خداپرست
تعداد صفحات: 119
فرمت کتاب: PDF
زبان کتاب: فارسی
توضیحات:
کتاب در کنار دوست نوشته ی ابوذر خداپرست گراکوئی شامل ده
ها داستان کوتاه و بلند زیبا و خواندنی می باشد و در حدود
صد و بیست صفحه آماده شده است.
نام برخی از داستان ها:
- نمایش قدرت
- مادر زیبایی ها
- زمین مظلوم
- نابود کننده، احیا کننده
- سایه، روشن
- راز آفرینش
- خوشبختی واقعی
- تفاوت نیت
- انسانیت فراموش شده
- و ...
...
|
| داستان شب طلبه و فرار کردن دختر فراری داستان نه به تجاوز - hani
| تجاوز,
به,
نه,
داستان,
فراری,
دختر,
کردن,
طلبه,
شب,
|
شب طلبه جوانی به نام محمد باقر در اتاق خود در حوزه علمیه
مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را
بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باشد.
دختر گفت: شام چه داری؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود
آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق خوابید و محمد به
مطالعه خود ادامه داد.
از آن طرف چون این دختر فراری شاهزاده بود و بخاطر اختلاف
با زنان دیگر از حرمسرا فرار کرده بود لذا شاه دستور داده
بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش
نکردند.
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران
شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه...
|
| داستان آموزنده مردمان بیمار - admin
| بیمار,
مردمان,
آموزنده,
داستان,
|

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود
.
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین
افتاده
و از درد به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
...
|
| داستان آموزنده ” دو روز به پایان جهان” - admin
| جهان”,
پایان,
به,
روز,
دو,
آموزنده,
داستان,
|

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ زندگی
نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده
باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ
رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت! (فرشته سکوت کرد)
آسمان و زمین را به هم ریخت! (فرشته سکوت کرد)
جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت! (فرشته سکوت کرد)
به پرو پای فرشته پیچید! (فرشته سکوت کرد)
کفر گفت و سجاده دور انداخت! (باز هم فرشته سکوت کرد)
دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد ! ( این بار فرشته سکوتش...
|
| داستان آموزنده “پاره آجر” - admin
| آجر”,
“پاره,
آموزنده,
داستان,
|

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با
سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک
پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به
اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که
اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را
به سختی تنبیه کند ….
پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را
به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار
به زمین افتاده بود جلب کند .
...
|
| داستان شنل قرمزی (طنز) - mahsa
| طنز,
قرمزی,
شنل,
داستان,
|
يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلشو جواب نميده . هرچی SMS
هم براش ميزنم
باز جواب نمیده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم .
چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش
چطوره .
شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم .
قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس
مهربون بريم ديزين اسکی .
مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت
گوريل انگوری لهت کنه .
شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم .
فقط خواستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين .
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان.
|
| چند داستان کوتاه - admin
| کوتاه,
داستان,
چند,
|
از فرصت ها استفاده کنید!
مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد.
وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و
پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم.
سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا
کشت.
او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از
آنها پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : نه قربان ، من ندیدم ؛ اما همسرم دید!
|