تالار تبادل اطلاعات فرم2آنلاين
رمان عشق زمستاني - نسخه‌ی قابل چاپ

+- تالار تبادل اطلاعات فرم2آنلاين (http://www.form2online.com)
+-- انجمن: انـجـمـن فرهـــنـگ و هــــــنـر و تاريـــــخ (http://www.form2online.com/forum-12.html)
+--- انجمن: بخش ادبيات (http://www.form2online.com/forum-13.html)
+---- انجمن: رمانهای ایرانی و خارجی (http://www.form2online.com/forum-23.html)
+---- موضوع: رمان عشق زمستاني (/thread-10290.html)

صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13


RE: رمان عشق زمستاني - banel_ra - سه شنبه-21-4-1390

یه بلوز و شلوار از کمد برداشتمو رفتم حمام تا لباسامو عوض کنم....وقتی اومدم بیرون اونم کت و شلوارشو در آورده بود لباس عروسیو انداختم رو کاناپه گوشه اتاق.......
بردیا-فکر کنم آماده ای؟
خیلی بی تفاوت نگاش کردم و رفتم رو تخت دراز کشیدم...اومد کنارم دراز کشید دستشو گذاشت رو کمرم........سریع بلند شدم برم که با یه حرکت دستمو گرفتو چسبوندم به دیوارو دستاشو گذاشت دو طرف شونم....میترسیدماما نمی خواستم اینو بفهمه.......
-آخی،عزیزم میترسی؟اون موقع که واسه من زبون میریختی و با کیان جونت میرفتی بیرون باید فکر اینجاشم میکردی من که بهت گفته بودم....
سریع از زیر دستاش فرار کردم و رفتم سمت در.....دنبالم اومد......... تمام خونه رو دویدیم این قدر از روی مبلا پریده بودیم که آخرش جفتمون خسته افتادیم یه طرف....
بردیادر حالی که نفس نفس میزد گفت:
-امشب نه یه شب دیگه ..........
من-نه امشب نه هیچ وقت وبلند شدم رفتم آشپزخونه ..........یه لیوان آب خوردمو برگشتم اتاق



RE: رمان عشق زمستاني - banel_ra - سه شنبه-21-4-1390

هنوز موهامم باز نکرده بودم...نشسته جلو آینه و پنس ها رو از سرم در آوردم.....بردیا اومد تو اتاق و نشست رو تخت جوری که منو میدید.....
بردیا-کمک نمی خوای؟
-نه
بدون توجه به حرفم اومد بالای سرم وایسادو پنس ها از سرم در آورد....وقتی کارش تموم شد دستمو گرفتو بلندم کرد....روبه روی هم وایساده بودیم...قدش از من بلند تر بود وبرای این که ببینمش باید سرمو بلند میکردم.....
بردیا-من نمی خواستم اذیتت کنم....فقط تو خیلی حرصمو در میاوردی می خواستم یه درسی بهت بدم
-تو که منو نمی خوای تازه بعد از چندماه از هم طلاق میگیریم...چرا می خوای اذیتم کنی؟
-به نظر تو هر مردی که به زنش دست می زنه اذیتش میکنه؟
-منو تو باهم فرق داریم تو منو دوست نداری تو لیندا رو می خوای و به سمت تخت رفتم
اونم اومد کنارم خوابید
من-فردا اتاقامونو جدا میکنم تو برو تو اون یکی اتاق....
-خوبه.....
چشمامو بستمو سریع خوابم برد...



RE: رمان عشق زمستاني - banel_ra - سه شنبه-21-4-1390

از خواب که بلند شدم نمیدونستم کجام!کم کم حوادث دیشب یادم اومد و ناخودآگاه بلند بلند شروع کردم به فحش دادن.
بردیا تو اتاق نبود و البته منم هیچ اهمیتی نمیدادم!نگاهی به ساعت روی میز عسلی کنار تخت انداختم و دیدم ساعت یازده و نیمه!
از جام بلند شدم و رفتم بیرون.در یخچال رو باز کردم و اب پرتقال رو که توی پارچ ریخته شده بود برداشتم و وی لیوان ریختم.با گذاشتن لیوان روی میز متوجه یه نامه شدم:
میرم بیرون...شب باید بریم خونه ما.به عبارتی بابام پاگشامون کرده...!!
دست خط بردیا میخورد باشه.برگه رو مچاله کرده و توی سطل آشغال انداختم،حتما میخواست تا شب خونه نیاد!
از روی بیکاری تلفن رو برداشتم و به دریا زنگ زدم.بعد از چند بوق صدای پرهام تو گوشم پیچید:
_بله؟
_سلام پرهام خوبی؟!
_شما؟!
_منم باران!
_سلام باران...چی میخوای؟!
_با ادب باش...دریا کجاس؟
_خوابه!
گوشی رو با گونه و شونه م نگه داشتم و واسه خودم قهوه ریخته و گفتم:
_خوابه؟!تا الان؟!
_دیشب یکم دیر خوابید!
راستش یکم خجالت کشیدم!گفتم:
_چه بلایی سر بدبخت اوردی...اون سحرخیز بود!
از پشت تلفن خندید و گفت:
_بابا تا سه چهار ساعت فقط با هم حرف زدیم....رفته بودیم بالا منبر شدید!
_تو که راس میگی!!
_خب تو که انتظار نداری جزء به جزء تشریح کنم؟!
_نه عزیزم،ممنون!برو به زنت برس....لنگه ظهره!
_میرم حالا...بردیا راسی کجاس؟!خوبه؟
بهش نگفتم خونه نیس:
_آره خوبه...خب عزیزم کاری نداری؟!
_نه دیگه....خدافظ!



RE: رمان عشق زمستاني - banel_ra - سه شنبه-21-4-1390

گوشی رو گذاشتم و موندم که الان چی کار کنم.به سرم زد برم هتل پیش پدرام اما جمعه ها اون سرکار نمیرفت و حوصله نداشتم خسرو رو توی خونه ببینم!
رفتم تا به گوشه کنار خونه سرک بکشم.با اینکه من خونه دوبلکس دوست داشتم،اما این خونه ئم واقعا قشنگ بود!
یه حیاط خیلی بزرگ داشت که زیر چندتا درخت که به حالت قلب مرتب شده بودن-و بعدا فهمیدم کار پدرامه- و از وسط باغ مدل اسپانیاییش یه جوی رد میشد!
در شیشه ای راه ورود به ساختمون بود و به قدری تمیز بود که با دیدنش یاد فیلمایی افتادم که طرف شیشه رو نمیبینه و میخوره بهش!
به محض ورود با پذیرایی ای بزرگ مواجه میشدی که مبلای شیک و به قول دریا «خارجی»ای اونجا رو زینت داده بود و دو سه تا گلدون پر از گلای مختلف که اسمشونو نمیدونستم توشون این زیبایی رو تکمیل میکرد.
درست روبروی پذیرایی-که نمیشد از در ورودی این قسمت رو دید- ،چندتا پله زده بودن که هال رو از پذیرایی جدا میکرد.این قسمت از خونه به قدری بزرگ بود که من یه لحظه به این فکر افتادم که اون تاب رو بیارم بذارم اینجا!!
در کنار هال دوباره چندتا پله بع پایین میخورد و به اشپزخونه منتهی میشد،تازه فهمیدم که آشپزخونه در اصل دو تا راه ورودی داره،یعنی انقد تو خودم بودم؟!
دوباره به هال برگشتم چون میدونستم اون یکی راه ورودیش به کجا ختم میشه!
روی یه مبل نشستم که به قدری نرم بود که کاملا توش فرو رفتم!خندم گرفته بود.تلوزیون رو روشن کردم و با تعویض کانال ها به کانالی رسیدم که کارتون «shoun the ship» رو نشون میداد!من همیشه عاشق این کارتون بودم و همیشه با رسیور خونه اشرف برنامه رو نگاه میکردم.
با کاری که شون کرد زدم زیر خنده که صدایی گفت:
_کارتون میبینی؟!
با بیتوجهی بهش صدا رو زیاد کردم.تی شرتی مشکی روی پام فرود اومد و بردیا گفت:
_من میرم حموم!
بهش نگاه کردم که از راهروی درون انتهای هال عبور میکرد و با وارد شدن به اتاقی به احتمال قوی به حموم رفت.تیشرتش یه بوی خوبی میداد؛با عصبانیت به طرفی پرتش کردم و رفتم به اتاق خواب خودمون.لباس عروسم هنوز روی مبل قرار داشت.
به سختی توی کمد چپوندمش و مشغول درست کردن تخت شدم.بعدشم رفتم حموم تا وان رو بشورم چون تا اونجایی که یادم میومد بعد از اینکه حموم کردم نشسته بودمش.
وقتی کارم تموم شد بردیا رو با شلوار جین و موهایی خیس مقابل خودم دیدم.انقد جذاب شده بودکه برای چند ثانیه هیچی نگفتم و فقط بهش نگاه کردم.نمیدونم چه فکری کرد که گفت:
_چیه...مشکلی واست پیش اومده؟!
_اگه بیاد تو حلش میکنی؟!
_دلیلی نمیبینم این کارو انجام بدم!
_پس دلیلیم نداره ازم سوالی بپرسی!
خواستم از کنارش رد شم که با دستش متوقفم کرد:
_تی شرتمو کجا پرت کردی؟!
_مگه دادیش به من؟
_بله دادمش به تو!
_خب اگه ئم داده باشی انقد بوی گندی میداد که پرتش کردم یه گوشه که بتونم راحت نفس بکشم...برو بگرد پیداش کن،فقط باهاش جایی نرو،مردم خیلی خوششون نمیاد!
عصبانی شد!همینو میخواستم!
بالا تنه لختش کاملا داغ شد،هلم داد عقب و گفت:
_ببین باران-
_نمیخوام ببینم!چرا نمیذاری این دو ماه تموم شه بره پی کارش؟!ها؟!
دوباره خواستم رد شم که بلندم کرد و گذاشت رو تخت و روبروم وایساد،یاد مردایی افتادم که عضلاتشون رو سفت میکنن تا برنده بشن!با این تصور زدم زیر خنده!
بردیا متعجب بهم نگاه کرد و زیرلب گفت:
_واقعا که دیوونه ای!
اخمی کردم و گفتم:
_بابا فهمیدم خوش هیکلی...برو کنار میخوام برم تلوزیون ببینم!
_آر بدو...کارتون الان تموم میشه!
_ببین حداقل من یه سرگرمی دارم...مثه تو نیسم که سرگرمیت اینه یه ربع یه بار بری حموم!
اینو گفتم و از اتاق بیرون رفتم.



RE: رمان عشق زمستاني - banel_ra - سه شنبه-21-4-1390

ساعت 1 بود از گرسنگی داشتم میمردم اما نمی خواستم به بردیا چیزی بگم
رفتم آشپزخونه تا یه چیزی درست کنم،اینقدر تو خونه های مردم کار کرده بودم که آشپزیم حرف نداشت....می خواستم قرمه سبزی درست کنم....بسته ی سبزی رو از فریزر در آوردمو مشغول شدم.....
یه 1ساعتی که گذشت بردیا اومد آشپزخونه....
-چی شد تو که واسم نامه هم گذاشتی شب بر نمی گردی؟
-پشیمون شدم شکمم نمی ذاره برم بیرون....باورم نمیشه یدونه دختره خسروخان چیزی از کارای خونه بدونه!
-حالا باورت بشه....بشقابارو رو میز گذاشتمو غذا روکشیدم...دلم نمی خواست باهاش لج کنمو بهش ندم....
یه قاشق خوردو نگای چشمام کرد....باورم نمی شد تو چشماش اشک بود....
-بردیا چی شده؟خیلی بد بود؟.....مگه مجبور بودی بخوری؟
-نه.....مزه ی غذاهای مامانمو میده....خیلی خوشمزه ست
دلم براش سوخت....
- بخور... بیشتر خواستی هستا.....
لبخندی زدو مشغول خوردن شد....بعد از غذا تشکر کردو رفت بیرون.....
-ظرفاروگذاشتم تو ماشین ظرفشویی ورفتم تو اتاقمون....
بردیا لپ تابشو گذاشته بود رو پاشو نشسته بود رو تخت.....
رفتمو دراز کشیدم رو تختو پتو رو کشیدم روم....
-خسته نمی شی اینقدر می خوابی؟
-خوب خوابم میاد،تو که مثل من اینقدر فعالیت نمی کنی..
-فعالیت؟...یه نمونه فعالیتی که از صبح داشتیو بگوتو که کاری نکردی
برگشتم سمتشو گفتم:کوفتت بشه اون ناهاری که بهت دادم
-تو به این میگی کار؟این وظیفه هر زنیه....
-وظیفه آره؟یک وظیفه ای نشونت بدم...خوابشو ببینی..وپتو رو به حالت قهر کشیدم روسرم.....



RE: رمان عشق زمستاني - banel_ra - سه شنبه-21-4-1390

با تکونایی که می خوردم بیدار شدم....
بردیا-خستم کردی میدونی از کیه دارم صدات میکنم؟....مثل پیرزنا می خوابی......
حسابی حرصمو در آورد بالشو برداشتموپرت کردم طرفش که جاخالی داد.....
-مرض..... من پیرزنم؟
در حالیکه می خندید گفت:
-آره.....پاشو حاضر شو بریم
-نگای ساعت کردم5 رونشون میداد
-مرض داری؟ آخه کی الان میره مهمونی.....
-ما فرق داریم بابا گفته زود بریم،دلش واسه عروسش تنگ شده(لحنش مسخره بود).......واز اتاق رفت بیرون
در حالی که فحش میدادم بلند شدم لباس پوشیدمو رفتم بیرون...

باهم وارد سالن شدیم که پدر بردیا اومد سمتمون ومنربغل کرد......
بردیا-بابا کم بهش رو بده....
-چرا که نه؟ همه که مثل من عروس ناز وخوشگل ندارن...
با غرور نگای بردیا کردم....ورفتمو پیش پدر بردیا نشستم بردیا هم روبه روم نشست
من-بابا جون امشب فقط مارو دعوت کردین یعنی کس دیگه نیست؟
-نه عزیزم می خواستم امشب تنها باشیم بعدا تو یه مهمونی دیگه همرو دعوت میکنم........
بعد از خوردن شام که اصلا خوشمزه نبود و از قیافه خدمتکارشونم میشد فهمید و نشستن پای حرفای بابای بردیا دیگه واقعا چشمام بالا نمی یومد...با هر خمیازه ای که می کشیدم فکمم درد میگرفت.....که پدر بردیا فهمید و گفت:
-فکر کنم پر حرفی کردم
-نه پدر من هنوز خستگی عروسی از تنم در نیومده ....... ببخشید
-مهم نیست عزیزم...ایشا...یه نوه ی تپلی برم میاری....
خودمم متوجه سرخی صورتم شدمو و سرمو پایین انداختم
-قربون عروس خجالتیم برم...بردیا شب بخوابین اینجا،بالا کلی اتاق خالی هست منم بعد از رفتن تو خیلی تنها شدم
اصلا دلم نمی خواست شب بمونیم...برای همین گفتم:
-نه من لباسم نیاوردم...میریم خونه
-اون که مشکلی نیست......بردیا برین بالا تو اتاق قبلیه منو مادرت....بعد از مرگ اون خدا بیامرز دیگه نتونستم اونجا بخوابم....
بردیا –نه پدر اون اتاق نه...
-چرا همون جا خوبه برین همون جا.......وخودش بلند شد و رفت
بردیا-بلند شو بریم بالا
-من نمی خواستم بمونیم....چرا باید فکر کنه ما خوشبختیم؟
-پدر من به جز من کسیو نداره......تو نمی تونی دوماه ادای خوشبختیو در آری؟....ودست منو گرفتو برد بالا.....
در یه اتاقیو باز کرد ، رفتیم تو و چراغو روشن کرد
یه اتاق بزرگ با یه سرویس خواب قهوه ای همه چیز خیلی زیبا و ساده بود....
بردیا-از موقع مرگ مادرم کسی اینجا نیومده ولی هفته ای یه بارخدمتکار تمیزش میکنه
-من که لباس ندارم....
-از توی اون کمد یکی از لباسای مادرمو بردار...و خودش رفت نشست روی تخت
-رفتم سمت کمد و درشو باز کردم،از بین لباسا یه لباس آبی روشن برداشتموو رفتم تو حموم و پوشیدم...
وقتی اومدم بیرون بردیا هم لباسشو عوض کرده بود و خوابیده بود....رفتم کنارش رو تخت خوابیدم...
کم کم پلکام سنگین شده بود که از پشت بغلم کرد....
برگشتم سمتش و گفتم:
-چیکار میکنی؟...ولم کن
-خواهش میکنم.......و منو بیشتر به خودش فشرد




RE: رمان عشق زمستاني - banel_ra - سه شنبه-21-4-1390

سعی کردم خودمو جدا کنم که محکمتر گرفتم و گفت:
_باران...خواهش میکنم....!
_بردیا-
صدای نفسای عمیقی که میکشید ساکتم کرد.آروم گفت:
_بوی مامانمو میدی!
برای یه لحظه هیچ تکونی نخوردم...من لباس یه مرده رو پوشیده بودم!نمیدونستم باید چی کار کنم،بزنمش کنار یا بذارم به کارش ادامه بده.
بعد از چند دقیقه بردیا خودش منو ول کرد و از روی تخت بلند و رفت به بالکنی که رو به حیاط بود.لباس رو بو کردم،هیچ بوی خاصی نداشت!
از جام بلند شدم به سمت بردیا رفتم،نمیدونستم چرا اما رفتم پیشش.یه بغضی گلوم رو گرفته بود،من خودم هیچ وقت مادر نداشتم!
در بالکن رو باز کردم و کنارش وایسادم.بدون اینکه حرفی زده باشم،گفت:
_مامانم سه ساله که دیگه نیست!دلم خیلی براش تنگ شده!
دلم واسش سوخت،میفهمیدم چی میگه.....این سه سال محبت مادرانه ندیده،من از همون اول تولدم!
ناخودآگاه دستمو رو دستش گذاشتم و وقتی بهم نگاه کرد لبخند کمرنگی زدم.سرشو اورد جلو،صورتش فقط به اندازه دو انگشت باهام فاصله داشت.راستش فکر کردم میخواد ببوستم!
سرشو روی شونه م گذاشت و گفت:
_این بو سه ساله به بینیم نخورده!
بعد یکی دو دقیقه سرشو بلند کردم و اونم به سرعت صورتشو برگردوند.آروم گفتم:
_فکر کنم تو این یه مورد تفاهم داشته باشیم!
_ها...آره،ولی کاش چیز دیگه ای بود!
دوباره همون حس پاهام رو جلو کشوند و دستام رو دور کمرش حلقه کرد.تکونی نخورد و گفت:
_خوب بخوابی!
صدای پوزخندش رو شنیدم و از بالکن خارج شدم.پتو رو روی خودم کشیدم و با نگاهی بهش،به خوابی عمیق فرو رفتم.



RE: رمان عشق زمستاني - banel_ra - سه شنبه-21-4-1390

با صدای عصبانی بردیا از خواب بلند شدم که میگفت:
_تو چرا منو بیدار نکردی؟!
خواب آلود گفتم:
_چی میگی؟!
_چرا بیدارم نکردی؟!باید میرفتم کارخونه،وای خدای من!
همونجا روی تخت نشستم و با تعجب پرسیدم:
_مگه قرار بود بیدارت کنم؟
_اَه ساکت شو!
با عصبانیت دکمه های پیرهنشو بست و خواست از اتاق خارج شه که دستش رو دستگیره موند.با انزجار گفتم:
_حالا چرا نمیری؟!
_فقط خواستم بگم سریع لباس مامانمو درار بوی تو رو نگیره!
صدایی از روی عصبانیت از خودم دراوردم و دوباره گرفتم خوابیدم که بابای بردیا به در زد و گفت:
_بچه ها صداتونو شنیدم گفتم بگم بیایین صبحونه بخورین!
سریع از جا پریدم و بدون درست کردن موهام-که بردیا میگفت افتضاح تر شدن-در رو باز کردم و گفتم:
_باشه بابا...الان میاییم!
بردیا متعجب از کار من گفت:
_چت شد؟!
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:
_مگه قراره چیزی شده باشه؟
خودمم نمیدونستم چرا انقدر سریع از جا پریدم و به بابای بردیا گفتم الان میاییم!لباسمو عوض نکردم و با همون لباس خواب پایین رفتم.
پدرشوهرم سوتی زد و گفت:
_بردیا خوب زنی گیرت اومده ها!!
_این لباس منو قشنگ جلوه میده،خودم که ریخت و قیافه ندارم!
_این لباس رو وقتی همسرم بردیا رو باردار بود واسش گرفتم..!
عصبانی گفتم:
_ایش چه لباس نحسی!
یهو دیدم نارحت شد.شاید منظورمو بد گرفته بود.بردیا چشم غره ای بهم رفت و سریع بحث رو عوض کرد اما میدیدم که باباش هنوز ناراحته!
بعد از صبحونه بردیا منو به گوشه ای برد و با عصبانیت گفت:
_اون چه حرفی بود زدی؟
_کدوم حرف؟!
حالا میدونستم داره راجع به چی حرف میزنه ها!!گفت:
_باران خودتو به اون راه نزن...ندیدی بابام چقد ناراحت شد!؟
_مگه من چی گفتم؟!خب نحس بوده دیگه!
منو به دیوار کوبید و گفت:
_حرف دهنتو بفهم!

برای اولین بار بود انقدر عصبانی میدیدمش.با کله شقی گفتم:
_اگه نحس نبود که تو توش رشد نمیکردی...مامانت واقعا یه-
با صدای خفه ای داد زد:
_در مورد مامانم حرف نزن...!اندازه ش نیستی!
عصبانی شدم و گفتم:
_چرا؟!مامانتم یکیه مثله خودت؟!
دستش بالا اومد در نزدیکی صورتم با صدای پدرش متوقف شد.بردیا سریع دستش رو لای موهام کرد و لباشو روی لبام گذاشت دستای منو دور گردنش حلقه کرد و با نفرت شروع به بوسیدن کرد.اقای آزادی در رو که باز کرد گفت:
_اوه اوه....ببخشید!
بردیا ازم جدا شد و گفت:
_ اِ...بابا،اینجاین؟!
_خواستم بگم بدویی...ولی مثله اینکه مشغولی.
بردیا خندید و با خداحافظی از من با پدرش به کارخونه رفت.خیلی عصبانی شدم...من یه وسیله بودم برای رسیدن بردیا به پول!
با انزجار لبم رو پاک کردم و تند تند از پله ها بالا رفته و با پوشیدن لباسام از اون خونه لعنتی بیرون اومدم.



RE: رمان عشق زمستاني - banel_ra - سه شنبه-21-4-1390

در خونه رو باز کردمو رفتم تو.........
لباسامو عوض کردمو تصمیم گرفتم اول به دریا تلفن بزنم....
شماره رو گرفتم بعد از چند تا بوق خودش برداشت
-سلام
دریا-سلام کجایی تو؟
-خونه پدر شوهر عزیزم...
-باز چی شده؟
تمام جریانو براش گفتم
- تو نباید اون حرفارو میزدی
-من فقط می خواستم یه درسی به اون بردیای احمق بدم....اما اشتباه کرد که باهام در افتاد میدونم باهاش چیکار کنم...
-ولش کن بابا تو اصلا اخلاقته وقتیم که پیش اشرف بودیم به خاطر همین لجبازیت زیاد کاری باهات نداشت ولی این فرق داره این زندگی توئه بردیا الان شوهرته...
-ای وای بازم شد دریای مهربون اصلا بی خیال....کاری نداری؟
-نه عزیزم خداحافظ
گوشیو قطع کردم فکری به سرم زد
شماره ی پدر بردیا رو گرفتم
-الو.....سلا بابا
-سلام دخترم اتفاقی افتاده؟
-نه راستش می خواستم بابت رفتارم ازتون معذرت بخوام.....اینا همش به خاطر بردیاست
در حالی صدامو به حالت گریه در آورده بودم ادامه دادم
-همش منو اذیت میکنه....فکر میکنین واسه چی اصرار داشتم که دیشب بریم؟نمی خواستم شما متوجه اختلافمون بشین و ناراحتتون کنم حرف صبحم به خاطر این اون حرفو زدم که....و بلند گریه کردم
-که چی دخترم؟
-شما میدونین من سالها از خانوادم دور بودم حتی قیافه ی مادرمم یادم نمیاد..
-نگران نباش عزیزم،من این پسره رو آدم میکنم حق نداره باتو چنین رفتاری داشته باشه صبح که اومدم پشت در صداشو شنیدم که اون حرفارو بهت زد بسپارش به من
-ممنون پدر
-خداحافظ دخترم
گوشیو گذاشتم به خودم آفرین گفتم......



RE: رمان عشق زمستاني - banel_ra - سه شنبه-21-4-1390

نگای ساعت کردم 12 رو نشون میداد رفتم آشپزخونه می خواستم ماکارانی درست کنم وقتی خونه اشرف بودیم نوبتی غذا درست می کردیم و همه عاشق ماکارانی های من بودن........ مطمئن بودم بردیا امروز میاد اونم با توپ پر....
حدسم درست بود صدای چرخای ماشینشو که ترمز وحشتناکی تو حیاط کردو شنیدم.....خیلی عادی رو مبل نشستمو مشغول دیدن فیلم شدم....
درو باز کردو اومد تو.....
از همون موقع که اومد تو داد زد
-باران...کدوم گوری هستی؟
-من اینجام عزیزم
اومد رو به روم وایساد...
-برو اونور نمی تونم ببینم..
-اون حرفا چی بود به بابام زدی؟
-کدوم حرفا؟
در حالی که صداش فوق العاده عصبی بود گفت:
-خودتو به اون راه نزن...
-آها اونا؟....حقیقت!
بازوهامو گرفتواز رو مبل بلندم کرد...سرمو بلند کردمو نگای چشماش کردم
-مگه قرار نبود دوماه تحمل کنی؟
بازوهامو از دستش بیرون آوردمو گفتم:
-نمی خوام...ازت بدم میاد اگه تو سه ساله مادرتو از دست دادی من اصلا ندیدمش ....لعنت به تو ....رفتم آشپزخونه و واسه خودم غذا کشیدم و مشغول خوردن شدم
اومد آشپزخونه و رو به رو نشست....
-برای منم غذا بریز
یه چند لحظه نگاش کردم وافعا پررو بود
-و اگه نخوام چی؟
-به نفعته بخوای...
قابلمو رو پر از فلفل کردمو و بعد براش غذا ریختمو گذاشتم جلوش....و خودمم نشستمو مشغول خوردن شدم
یه چند لحظه که گذشت با سرعت بلند شد و رفت سمت دستشویی....
خندم گرفته بود
اومد آشپزخونه ....چشماش قرمز شده بود
-تو غذای من فلفل میریزی؟
در حالی که داشتم میخندیدم گفتم:
-مستقیم برو میرسی به یخچال بعد نون و پنیرو بردار بخور،خیلی راحت!
-خوابشو ببینی...و رفت بیرون
-راستی درم پشت سرت ببند