تالار تبادل اطلاعات فرم2آنلاين
رمان عشق زمستاني - نسخه‌ی قابل چاپ

+- تالار تبادل اطلاعات فرم2آنلاين (http://www.form2online.com)
+-- انجمن: انـجـمـن فرهـــنـگ و هــــــنـر و تاريـــــخ (/forum-12.html)
+--- انجمن: بخش ادبيات (/forum-13.html)
+---- انجمن: رمانهای ایرانی و خارجی (/forum-23.html)
+---- موضوع: رمان عشق زمستاني (/thread-10290.html)

صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13


RE: رمان عشق زمستاني - banel_ra - سه شنبه-۲۱-۴-۱۳۹۰ ۱۲:۱۵ عصر

از این کارش خیلی حرصم گرفت!مثلا میخواست چیو ثابت کنه؟!قهوه ها رو که برامون اوردن زدم زیر دست گارسون که همه قهوه ها برگشت رو لباس بردیا!
مثل فنر مبل از جاش پرید و داد زد:
_هی آقا حواستون کجاس؟!ببین لباسم گند خورد!
آقاهه خواست با درموندگی یه جوابی بده که با سر بهش اشاره کردم بره.بردیا که دیدنش رو دید دوباره داد زد:
_هو داری کجا میری؟!اون مدیرت کجاس؟!
گارسون برگشت و من به بردیا گفتم:
_بردیا سرش داد نزن...!فک کردی کی هستی؟!ها؟!آقا شما برو...!
بردیا به سمتم برگشت و گفت:
_خانوم وکیل وصی مردم هستن؟!
_صدای لعنتیتو بیار پایین بردیا!نخیر فقط میدونم که آدم وقتی سر کسی داد میزنه که خودش خیلی خوار و خفیفه!
_حالا من شدم خوار و خفیف؟!
_نخیر تو یه بی ملاحظه ی بی چشم و رویی که قدر محبتایی که بهت میشه رو نمیدونی!
با عصبانیت بهم نگاه کرد و گفت:
_از اون مرد چه محبتی به من شده که خودم خبر ندارم؟!
_اینکه وقتی سرش داد زدی جوابتو نداد!
_حق نداشت بده!
_چرا خیلیم داشت!اون که تقصیری نداشت!
_پس کی تقصیر داشت؟!
خواستم جواب بدم که مدیر کافی شاپ اومد و گفت:
_ببخشید میشه ازتون خواهش کنم آرومتر صحبت کنین؟!یا حداقل برین بیرون؟!
بردیا بهش توپید:
_شما برو اون گارسونتو جمع کن!
_منظورتون چیه؟!
_یه نگاه به لباسام بندازین متوجه میشین ایشالا!
یه نگاه به لباسای بردیا کرد و گفت:
_من الان رسیدگی میکنم...فقط شما لطفا آرومتر صحبت کنین!
_آقا من رسیدگی نمیخوام...اخراجش کنین!
_چی؟!آقای محترم-
_اخراجش کنین...انقد پول دارم که در غیر این صورت کل کافی شاپ رو بیارم پایین!
آقاههکه انگار ترسیده بود سرشو تکون دادو خواست بره که گفتم:
_آقا کجا؟!بردیا یه چیز میگه!
_باران تو دخالت نکن!
بازوی بردیا رو گرفتم و به سمت خودم برش گردوندم:
_بردیا...بردیا خواهش میکنم....بابا من بودم!
_یعنی چی که تو بودی؟!
_یه دقه با من بیا بیرون....عزیزم یه دقه!بردیا!
باهم از در خارج شدیم.روبروش وایسادم و گفتم:
_این چه رفتاری بود داشتی؟!ها؟!
بدون توجه گفت:
_منظورت چی بود از اینکه تو بودی؟!
_من زدم زیر دست اون گارسون و همه قهوه ها برگشت روت!
چند لحظه بهم نگاه کرد و گفت:
_شما خیلی بیجا کردی!
چنان از این حرفش حرصم گرفت که سرم رو بالاتر بردم تا قشنگ به چشماش نگاه کنم و گفتم:
_خیلیم خوب کردم!باید آدم میشدی...با خودت نمیگی اگه اون نبود باید خودت میرفتی قهوه میوردی؟!یخورده به کارایی که میکنی دقت کن!
_خواستم برم که بازومو گرفت و گفت:
_اون داره واسه این کارش پول میگیره،تو نگران نباش!
_داره واسه قهوه اوردن پول میگیره،نه دادایی که تو سرش زدی....پول اونا رو بهش دادی؟!
_اصلا حوصله حرفای مزخرفتو ندارم!
_پس شاید بهتر باشه گور کثیفتو گم کنی بری!
به سمت کافی شاپ رفتم که گفت:
_برم که چی؟!با اون پسره گرم بگیری؟!
بدون اینکه وایسم یا به سمتش برگردم،گفتم:
_دقیقا...چرا مزاحم دو تا عاشق میشی؟!
وقتی وارد شدم دیدمش که هنوز دااشت بهم نگاه میکرد.به سمت کیان رفتم و گفتم:
_ اِمممم...کیان کمکم میکنی؟!
دوستاش نگاهای عجیب غریبی به هم انداختن.کیان گفت:
_ببین اگه دوباره قراره کتک بخورم عمرا!
_نه نه...فقط میشه کنارت بشینم؟!
یه نگاه نامحسوس به بردیا ادناخت و گفت:
_این دفعه تو شرط بندی کردی؟!...چه کنیم...بیا بشین!
کنارش نشستم و زدم زیر خنده!اونم منظورمو فهمید و با انداختن دستش دور گردنم باهام خندید.
بردیا رو دیدم که داره به سمت میز میاد.زیر لب گفتم:
_کیان داره میاد...!نمیترسی؟!
_بابا عزرائیل که نمیاد...شوهر وامونده ت داره میاد!
دوباره خنیدیدم که بردیا با یه حرکت منو از کیان جدا کرد و بدون اینکه چیزی بگه منو به سمت پیشخون کافی شاپ برد.خیلی تقلا نکردم اما بهش گفتم:
_بردیا این کارای مشخره چیه؟!قرار شد بری بذاری ما یه نفسی بکشیم...لعنتی چته؟!
بردیا خواست تا اون گارسونو ببینه.گارسونه اومد و از بردیا در جا معذرت خواهی کرد.بردیا گفت:
_نه اقا من اومدم که از شما عذر بخوام...واقعا کار بدی کردم....متأسفم!
مرده یه نگاهی به من کرد که شونه هامو بالا انداختم.بردیا 10 تومن روی پیشخون گذاشت و گفت:
_اینم انعام شما...!
و فبل از اینکه گارسون بخواد حرفی بزنه منو به سمت پرهام و دریا برد و منو نشوند اونجا و رفت!دریا متعجب گفت:
_سم-باران این شوهرت واقعا دیوونه س...حق داشتی!
_گیر یه قوم دیوونه افتادم به خدا!
_اهم اهم من هنوز اینجاما!!
دریا رو به پرهام کرد و گفت:
_خب توئم دیوونه ای دیگه...کی عاشق من میشه آخه!
پرهام با عشق به دریا نگاه کرد و گفت:
_آره عزیزم..از زمانی که تو رو دیدم دیوونه شدم!
_اَه اَه اَه!حالمو بهم زدین...!


RE: رمان عشق زمستاني - banel_ra - سه شنبه-۲۱-۴-۱۳۹۰ ۱۲:۱۶ عصر

وارد سالن شدیم....خاله و عمه و بابا داشتن باهم حرف میزدن...
-سلام به همه
بابا-سلام،اینا چین؟!
-جایزه!از شهر بازی بردیم!
خاله-خیله خوب بیاین بشینین کارتون دارم...
رفتمو کنار عمه نشستم...پرهامو دریا هم کنار هم
خاله-منو پدرت تصمیم گرفتیم،عروسیه تو و پرهامو باهم تو یه روز بگیریم!
من-چی؟
-عروسیتون دو هفته ی دیگی....تا دریا و پرهامم آماده بشن!....
...........................
سه روز از آخرین باری که بردیا رو دیده بودم میگذشت از اون موقع دیگه اینجا نیومده بود فکر کنم باهام قهر کرده بود...با این که میدونستم دوستم نداره...اما نگرانش بودم....
دریا-مطمئنی که میتونی؟لازم نیست من بیام؟
پرهام-نه خودم میرم،هر جور شده شناسنامتو ازش میگیرم....
من: هیچی نمیشه....
پرهام-من دیگه میرم خداحافظ
پرهام رفت و دریا اومد کنار من رو تخت نشست...
--اینقدر نگران نباش اون اشرفی که من می شناسم پول که ببینه اسمه خودشم یادش میره!
................
دریا-نگران نیستم.....راستی رابطت با بردیا چطوره؟
-خودت که دیدی اون منو نمی خواد...مجبورم این کارو بکنم!
-رفتاراش خیلی ضدو نقیضه!..راستش حسه خوبی بهش ندارم
-می خواد چند ماه بعد از ازدواج طلاقم بده.....خودش بهم نگفت قایمکی شنیدم اینجوری منم راحت میشم..
-بعدش چی؟
-نمی دونم....
-راستی تا حالا پدرامو ندیدم!..اون کجاست؟
-عمه میگفت رفته شمال....حالم ازش بهم میخوره..اون باعث همه ی این اتفاقاست....
دریا بغلم کرد...واقعا به آغوشش نیاز داشتم
................................
پرهام-بفرمایید اینم شناسنامه...
من-چطور گرفتیش؟
دریا-راست میگه چطوری؟
پرهام-منو دست کم گرفتین ...بشین تا تعریف کنم...
هردو مون ببا شوق و ذوق منتظر شنیدن بودیم...
پرهام-زنگو زدموگفتم از طرف دریا اومدم...سریع درو برام باز کردرفتم تو...اولش کلی جیغ جیغ کرد..بعدشم گفت اگه نیاریش خونه پدرتو در میارمو از این جور حرفا...منم گفتم اون داره با من ازدواج میکنه اومدم شناسنامشو بگیرم...نمی خواست بده اما وقتی چک 50 ملیونیو گذاشتم جلوش ..قیا فش ازهم باز شد و رفت شناسنامرو آورد....منم گرفتمو اومدم خونه!
من-همین؟...چه راحت!
پرهام-همین همینم که نه!...دعوای لفظی هم داشتیم که اونو نمی گم..خداییش این زنه خیلی بد دهنه!........راستی دریا فردا حاضر شو بریم دکتربعدشم بریم خرید عروسی...
من-پرهام،....از بردیا خبر نداری؟
پرهام-بعد از اون شری که تو راه انداختی فکر کنم باهات قهر کرده!
-اصلا به من چه!



RE: رمان عشق زمستاني - banel_ra - سه شنبه-۲۱-۴-۱۳۹۰ ۱۲:۲۲ عصر

روی تختم دراز کشیده بودم و به در و دیوار اتاق نگاه میکردم...چقد همه چیز سریع اتفاق افتاده بود!
قرار بود یه هفته بیشتر طول نکشه اما حالا چی؟!دارم ازدواج میکنم!خدای من...!
از اتاقم بیرون اومدم و متوجه پرهام و دریا شدم که خیلی آروم داشتن با هم حرف میزدن.به اتاق پدرام رفتم و گفتم:
_من دارم ازدواج میکنم!
_که چی؟!
سرم رو تکون دادم و گفتم:
_هیچی...فقط بدون هیچوقت تو رو نمیبخشم!
حتی حوصله دعوا باهاش رو نداشتم!صدام زد:
_سمانه!...تو بعد از چند ماه طلاقتو میگیری،درسته؟!شناسنامه تم که مال بارانه...پس از لحاظ قانونی توئه سمانه ازدواج نمیکنی!
زیرلب گفتم:
_دختر بودنمو چی؟!اونو میتونم حفظ کنم؟!
پدرام پوزخندی زد و گفت:
_با اینکه خیلی خوش هیکل و وسوسه برانگیزی اما مطمئن باش بردیا بهت نگاهم نمیکنه!
راست میگفت....بردیا به زور بهم نگاه میکرد!البته نه اینکه من کشته مرده نگاه کردنش باشما!!همون بهتر که نگاهمون به هم نمیفتاد!
بدون اینکه چیزی بگم خواستم از اتاق خارج بشم که گفت:
_سمانه منم...منم متأسفم!شاید نباید این کارو میکردم...اما کاریه که شده پس لذتشو ببر!
_لذتشو ببر...لذت چیو ببرم؟!
_لذت زندگیتو!
_زندگی با اون بردیا؟!
_آره...خیلی از دخترا آرزوی داشتنش رو دارن!
_خب من جزو اونا نیستم پدرام!
_میتونی باشی!
_نمیخوام باشم...!ازش متنفرم...از طرز راه رفتنش هم بدم میاد میفهمی؟!
_اون دیگه مشکل خودته!
دوباره شده بود همون پدرام حال بهم زن!سرمو به علامت تأسف تکون دادم و گفتم:
_اینو هیچوقت یادت نره...تو میتونستی کمک کنی!
اینو گفتم و در اتاقشو به هم کوبیدم.یه فرد چقدر میتونست پست باشه؟!
لباس عروسیمو از کاورش دراوردم و یه نگاه بهش انداختم.قیچی ر. به دستم گرفتم و روی پارچه ی ابریشمیش گذاشتم.خواستم شروع کنم که در باز شد و دریا که میخواست چیزی بگه با وحشت بهم نگاه کرد:
_سمانه...؟!این چه کاریه؟!
_ولم کن دریا!
_سمانه ول کن...شمانه قیچی رو بده..بدش به من!
قیچی رو ول کردم و زدم زیر گریه.دریا بغلم کرد و زیر گوشم گفت:
_الهی من قربونت برم...چته؟
_من نمیخوام من بردیا رو نمیخوام!
_سمانه بعد از دو سه ماه همه چی تموم میشه عزیزم...خواهش میکنم خودتو اذیت نکن!
تو بغلش گریه کردم و گریه کردم و گریه....
وقتی سرم رو بلند کرد تا بهم نگاه کنه،گفت:
_وای سما برو خودتو تو آیینه ببین فقط چه ریختی شدی!
با دیدن چشمای خودم که پف کرده و قرمز شده بودن و ریملم کهروی گونه م ریخته بود زدم زیر و خنده و گفتم:
_وای این چه قیافه ایه؟!
سریع با کرم صورتم رو پاک کردم و دوباره ریمل زده و با دریا از پله ها پایین رفتم.بلند داد زدم:
_من گشنمه...کسی شام درست نکرده؟!
معصومه با مهربونی گفت:
_چرا....یه ربع دیگه آماده س!
_باشه...فقط تو رو خدا بجمب!
خندید و به آشپخونه رفت و در همون حال گفت:
_راسی...آقا بردیائم واسه شام میان!
_میخوام نیان!
البته اونقدر آروم گفتم که فقط دریا بشنوه.دقیقا وقتی سر میز نشستیم بردیا وارد سالن غذاخوری شد و با سلامی بلند گفت:
_ببخشید دیر شد...خیابونا شلوغ بود!
به سمت من اومد و با حرکتی غیر منتظره سریع لبامو بوسید.تعجب کردم؛یعنی قهر نبود؟!وقتی که یکی از خدمتکارا داشتن واسش غذا میکشیدن،گفت:
_خیلی فکر نکن....بابات مطمئنا نمیخواست بدونه منو تو باهم قهریم و مجبور شدم قبل از اینکه سوال بپرسه این کارو بکنم!
یه قاشق غذا تو دهنش گذاشت و ادامه داد:
_چند وقته غذا نخوردی؟!دفعه بعد یه کار کن دهنت بو نده!
با حرص گفتم:
_از همون موقع که تو حموم نرفتی...خیلی بو گندی میدی!
خندید و گفت:
_باز تو کم اوردی؟!
_اصلا آره...میخوای چی کار کنی،ها؟!
_هیچی...غذام رو میخورم...مگه قراره کاری انجام بدم؟!
عجیب میخواستم قدرت بروسلی رو داشتم و میز رو تو سرش خورد میکردم.آخرای شام گفتم:
_راستی بابا منم یه دوست دارم میخوام اونم دعوت کنم!

_باشه عزیزم چرا اجازه میگیری؟!...حالا کی هس؟!
لبخندی زدم و گفتم:
_کیان!
یهو چهارتا صدا با هم تکرار کردن:
_کیان؟!؟!
_بله..پسر خیلی خوبیه..دریائم میشناستش.....میشه دعوتش کنم دیگه نه؟!
بردیا با چشمانی خشن گفت:
_آره عزیزم..چرا که نه؟!دوست تو دوست منم هس!
_پس توئم لیندا رو دعوت کن؟!
سرفه ای کرد و گفت:
_کیو؟!
_لیندا رو...همون که میگفتی توی کار بهت کمک میکنه!
یه مدلی بهم نگاه کرد گفتم که میخواد منو بکشه:
_باشه عزیزم....میذاری غذامونو بخوریم یا نه؟!



RE: رمان عشق زمستاني - banel_ra - سه شنبه-۲۱-۴-۱۳۹۰ ۱۲:۲۲ عصر

اومد تو اتاقو درم بست
بردیا-منظورت از اینکه لیندا هم دعوت کنیم چی بود؟
من-مگه باید منظوری داشتهباشم خوب اون دوست توئه مثل منو کیان دعوتش کن!
-در هر صورت لیندا دعوت شده چه تو بگی چه نگی!
-همچنین کیان!
-الان زبونت درازه ما که بالاخره عروسی میکنیم!اونموقع میدونم چه بلایی به سرت بیارم!
از این حرفش ترسیدم ولی خودمو نباختم:
-برو بابا...مسخره...
-من مسخره ام دیگه!
-آره پس چی؟...تو یه احمق دیوونه ای!
همون موقع دریا اومد تو اتاق..
دریا-ببخشید من بعدا میام!
من-نه بیا تو...بردیا داره زحمتو کم میکنه!
بردیا یه نگاه معنا دار انداخت بهمو رفت بیرون!
خودمو انداختم رو تختو گوشیمو برداشتم و شماره ی کیانو گرفتم..
بعد از چند تا بوق جواب داد
-الو؟
-سلام،منم
-سلام...چه خبر؟
-هیچی...خواستم واسه عروسیم دعوتت کنم!
-چی؟!....چه زود!....من می خواستم...
-تو چی؟
-میتونم ببینمت؟
یاد بردیا افتادم که هنوز خونه بود...
-الان نه.... بهت زنگ میزنم،خداحافظ
-خداحافظ
دریا-سمانه تو داری ازدواج میکنی !این کارا چه معنی میده؟
-من خواستم دعوتش کنم خودش گفت می خواد منو ببینه.....بردیا رفت؟
-فکر کنم رفته!
رفتم گوشیمو به کیان smsدادم که کجا ببینمش.....
........................
وارد کافی شاپ شدم....کیان گوشه ی سالن...یه جای دنج نشسته بود
من-سلام
کیان-سلام بشین...چیزی می خوری؟
-نه،چیزی می خواستی بگی؟
-ببین من فکر نمی کردم اینقدر سریع اتفاق بیفته...
-چی؟
-خب من از اون بار اولی که دیدمت ازت خوشم اومد...دلم می خواست بیشتر ببینمت...من دوست دارم...
اصلا باورم نمی شد...
-چی داری میگی؟..من چند روز دیگه عروسیمه!
-من میدونم که شما هم دیگرو دوست ندارین...
-حالا که چی؟....می خوای عروسیو بهم بزنم؟!
-مطمئن باش خوشبختت میکنم!
-نمی تونم....دیگه به من فکر نکن.......
از کافی شاپ اومدم بیرون...بغض گلومو فشار میداد،چرا باید اینجوری میشد؟



RE: رمان عشق زمستاني - banel_ra - سه شنبه-۲۱-۴-۱۳۹۰ ۱۲:۲۴ عصر

بلند بلند خندیدم و گفتم:
_کیان تو احمق ترین آدمی هستی که تا حالا دیدم!
بعد از چند ساعت از اون قرار کذایی بهم اس ام اس داده و گفته بود:«باران واقعا باور کردی؟!آخه کدوم خل و چلی حاضر میشه عاشق تو شه؟!»
زمانی که این پیام رو خوندم هنوز فکر میکردم اینو گفته تا من بازم ببینمش،اما با پیام بعدیش یعنی:«باران اگه من قرار بود عاشقت باشم مطمئن باش زودتر اقدام میکردم»،حرفشو باور کردم.
به بازوم زد و گفت:
_بیا خوبی کن و خانومو تو آخرین روزای مجردی حالی به حالی کن...ولی جدا حس خوبی داشتی نه؟!
_آره...دو بار!
دوباره خندیدم که دریا اومد پیشمون و گفت:
_باران لباس عروسمو دیدی؟!
بغلش کردم و گفتم:
_آره عزیزم خیلی بهت میاد!توش ماه میشی!
کیان آهی کشید و به دریا گفت:
_مطمئنی میخوای ازدواج کنی؟!نخواستی من همیشه اینجام!
دریا خندید و گفت:
_باران بابات میخواد ببینتت!
دست کیان رو گرفتم و با هم پیش خسرو رفتیم.خسرو نگاهی به دست منو کیان که تو هم پیچیده شده بود انداخت و گفت:
_پس شما کیان هستید!
-نه به خدا...من نیستم....این گفته بیا بازی کن نقش کیانو من بهت پول میدم...کیان یه نفر دیگه س!
خسرو بلند خندید و گفت:
_پسر بامزه ای هستی!
_ اِ؟!من کیان هستم!
دوباره خندید و گفت:
_خب باران دخترم،بردیا میاد دنبالت تا بقیه کارا رو انجام بدی!
_ایش میخوام نیاد!
کیان زیر گوشم گفت:
_اگه شنیده بود بابات فکر کنم دیگه وجود خارجی نداشتی!
خندیدم و به بابام گفتم:
_باشه بابا...با ما کار ندارین؟!
_کجا میخواین برین؟!
_با کیان میمیریم بیرون...!
آهی کشید و گفت::
_باشه عزیزم برو!
با کیان رفتیم بیرون و وقتی برگشتیم ساعت حدودای 10 بود.وقتی رسیدم بردیا توی پذیرایی نشسته بود و طبق معمول با گوشیش ور میرفت.سلام کردم و بی توجه بهش از پله ها بالا رفتم که خسرو گفت:
_باران....بردیا اینجاس!
_وای چه باحال.....گوسفند قربونی کنین!
_باران مؤدب باش بیا باهاش حرف بزن!
_اون کارم داره اون بیاد!
در واقع انتظار داشتم بردیا بذاره بره اما دنبالم اومد و باهم از پله ها بالا رفتیم.در اتاقم رو باز کرد و گفت:
_مثلا میخواستی چیو ثابت کنی؟!
هاج و واج گفتم:
_ثابت کنم؟!هیچ معلوم هس چی میگی؟!
_واسه چی با اون کیان پاشدی رفتی بیرون؟!
_عشقم کشید بردیا شروع نکن!
_غلط کردی!
_بردیا نه حالتو دارم نه اعصابتو!
_وای من که عاشقتم!
_هرچی....برو بیرون میخوام بخوابم....فردا باید زود بلند شم!
_یک فردا نه و پس فردا....دو،پس فردا شب ما باهم کار خواهیم داشت خانوم خانوما!
_آره آره...برو بیرون!
با حرص در اتاق رو به هم کوبید بیرون رفت.





RE: رمان عشق زمستاني - banel_ra - سه شنبه-۲۱-۴-۱۳۹۰ ۱۲:۲۶ عصر

پدرام دوباره به در زد و گفت:
_عروس خانوما نمیایین؟!
_پدرام چقد هولی تو....سمانه هنوز حوله تنشه!
_خب با همون بیاد....ساعت 8 وقت داشتیم الان ساعت 5 دیقه به هشته!
لباس زیرمو پوشیدم و با به پا کردن شلوار از اتاق بیرون اومدم.پدرام دستشو گذاشت جلوی چشماش و گفت:
_یا امام،سمانه عزیزم رعایت کن!
درحالی که تند تند دکمه های مانتوم رو میبستم گفتم:
_گمشو...تا چند روز پیش که اذیتم میکردی میگفتی من تو حموم دیدمت،من تو حموم دیدمت!
لبخند تلخی زد و گفت:
_هی آره..چقد خوش هیکل بودی!
_کوفت پدرام!لباسا رو برداشتی؟!
_آره بابا....فقط شم کم هستین که اگه لطف کنین و برین تو ماشین همه چی تکمیل میشه!
دریا شالی رو به سمتم پرتاب کرد و گفت:
_پرهام کجاست؟!
_چه میدونم شمائم با این شوهراتون،غیبشون زده همه کارا افتاده رو دوش من!
دریا که به پدرام پسرخاله میگفت،گفت:
_پسرخاله یه ما رو میخای برسونیا!!
پدرام روی ساعتش زد و گفت:
_نُه شد....میجنبین یا نه؟!
دم در آرایشگاه پیاده مون کرد و گفت:
_برگشت اون شوهرای وامونده تون میان،ما دیگه میریم!
زنگ در رو زدیم و وارد شدیم.واقعا آرایشگاه بزرگ و مجللی بود!خانومی که خود نیز ارایش غلیظی داشت،به سمتمون اومد و گفت:
_آه....بالاخره رسیدین.خب باران عزیزم...
دریا لبخندی زد و گفت:
_من دریام!
خانومه خندید و گفت:
_والا من تا حالا دو تا عروس با هم نداشتم!دریا عزیزم تو برو رو تخت سمت راستی و باران توئم برو رو سمت چپی...شهلا؟!دختر ول کن اون چشمو!...بیا اینا رو صاف کن بعدم بفرستشون پیش خودم.
دوباره با خنده لباسامونو دراوردیم و روی تخت دراز کشیدیم.دیگه تقریبا کار شهلا تموم شده بود که دریا گفت:
_نه،شکمم نه...آیــــــــــــــی!
زدم زیر خنده که خودمم سوزش حاصل از کنده شدن موهام و حس کردم.به پوستمون یه ماده ی مایعی رو زدن و منو فرستادن تو یه اتاق که بالاش نوشته شده بود:«اتاق عروس» و بعد از چند دقیقه دریائم که ابروهاش کمی قرمز بودن اومد پیشم.
همون خانوم که بعدا فهمیدم اسمش مریمه،گفت:
_این صندلی برای همراهه عروسه ولی مثل اینکه همراه عروس ما خودشم عروسه!
و هرهر خندید!ایش بی مزه!
اول کرم گریم رو زد و بعدم کم کم شروع کرد به زدن سایه.حدود ساعت 12 بود که خندید و گفت:
_خب عزیزم...کار صورتتون تموم شده،فقط باید روی لب باران کار کنم!کسی نیس واستون ناهار بیاره؟!
دریا درحالی که سرش به خاطر ضربه کشیدن موهایش سرش عقب و جلو میرفت،گفت:
_نمیدونم...به احتمال قوی پدرام میاره...!
_پدرام؟آها!باشه پس...من تا وقتی واستون ناهار میارن کارامو انجام میدن.
بالاخره نزدیک ساعت 1:30 دخترخاله بردیا که دختر بامزه و خونگرمی بود و مثل خود پدرام اینا خر پول نبود،واسمون ناهار اورد.بعد از خوردن ناهار که با هزار بدبختی خورده شد،با اصرارهای من راضی شد بمونه و دختری به نام پریا مشغول درست کردنش شد.




RE: رمان عشق زمستاني - banel_ra - سه شنبه-۲۱-۴-۱۳۹۰ ۱۲:۲۸ عصر

بعد از تموم شدن آرایش صورت و مو مریم بهمون گفت بلند شیم و ما رو به قسمتی برد که به احتمال قوی ناخونا رو درست میکردن.پرسید:
_خب ناخون مصنوعی یا چی؟!
_طبیعی سخته...مصنوعی!
اما دریا که همیشه تحملش از من بیشتر بوده،گفت:
_من طبیعی میخوام!
یه ناخون مصنوعی خیلی خوشگل پیدا کردم و دریا هم طرح دلخواهش رو داد.حدود نیم ساعت هم درست کردن ناخون طول کشید و دیگه بعد از پوشیدن لباس،کاری نمونده بود.
مهشید،دخترخاله بردیا،با دیدن من و دریا جیغ کوتاهی کشید و با خوشحالی گفت:
_ماه شدین...منم میخوام عروس شم!
خندیدم و گفتم:
_عروس که نمیشه بشی،اما میتونی دنباله لباسمو بگیری!
باهم خندیدیم که شهلا گفت:
_خب عروسا بیایین تورتون رو بذارین!
دوباره روی صندلی نشستیم و شهلا تور رو به پشت موهای شنیون شده مون وصل کرد و گفت:
_خب حالا عالی شد!...نمیخواین خودتونو ببینین؟!
جلوی آیینه وایسادیم...نمیشه گفت خودمو نشناختم اما راستشو بخواین دریا واقعا عوض شده بود!
به قدری زیبا و تو دلبرو شده بود که یه لحظه دلم برای شب پرهام سوخت.چشماش کشیده تر نشون میدادن و لبای معمولیش به لبای گوشتی یکدست تبدیل شده بود.بغلش کردم و گفتم:
_وای عزیزم ماه شدی!
_توئم همینطور!
_چقدم که دوماد اهمیت میده!
_هر چی...تو واسه کوری چشم مادرشوهرت خوشگل کن!
_بردیا مامان نداره...مامانش فوت کرده!
_آخی....خاک بر سر خواهرم نداره!تو خوشگل کن چشم یه نفر بالاخره کور میشه!
به بازوش ضربه ای زدم و گفتم:
_دریا خیلی لوسی...!
اما خودم تا چند دقیقه داشتم میخندیدم!با زدن زنگ در هر سه مون-من،دریا و مهشید-برگشتیم و ناخودآگاه به آیفون خیره شدیم.مریم خندید و گفت:
_خب بچه ها....فیلم بردارم احتمالا هست،حواستون باشه ها!!
با شنیدن اسم فیلمبردار آهی کشیدم و همونطور که انتظار میرفت واسه خارج شدن از در هزارتا ادا اطوار و «حالا برو دوباره بیا» و «سرتو بنداز پایین وقتی صدات زد سرتو بیار بالا» و هزاران مزخرف دیگه مواجه شدیم.
بالاخره به آتلیه رفتیم و من برای اولین بار در اون روز با دقت بهش نگاه کردم.خیـــــلی جذاب شده بود!کت و شلوار مشکی به صورت سبزه ش جلوه خاصی داده بودن و شاید بیش از حد قشنگش میکردن!آهی کشیدم و توی دلم گفتم:
_کاشکی حداقل با یکی ازدواج میکردم که ازش خوشم بیاد!
نگاهم رو به بیرون دوختم که دوباره این فیلمبردار احمق گفت:
_عروس دوماد یکم باهم بخندین!عروسیتونه ها!!
دوباره فیلم بازی کردنا شروع شد.توی راه هر ماشینی که ما رو میدی برامون بوق عروسی میزد و دست تکون میداد و منم به خواست فیلمبردارکه اسمش«مجید» بود براشون دست تکون داده و لبخند میزدم؛به اختمال قوی از دیدن دوتا ماشین عروس در یه زمان متعجب شده بودن،چون میتونستم ببینم که به هم اشاره میکنن و ماشین ما و دریا اینا رو نشون میدن.
دوباره آه کشیدم و با خودم گفتم:
_ای بابا به من چه چی فکر میکنن....هرچی میخوان فکر کنن!
بردیا با تمسخر گفت:
_چته تو دم به دیقه آه میکشی؟!این فیلمبرداره الان میگه با زور اوردنت عروسی کنیا!
پوزخند زدم و گفتم:
_نه که من با عشق و علاقه تمام دارم باهات عروسی میکنم!!



RE: رمان عشق زمستاني - banel_ra - سه شنبه-۲۱-۴-۱۳۹۰ ۱۲:۲۹ عصر

بعد از رفتن به آتلیه و گرفتن عکس و فیلم،به طرف باغی که عروسی قرار بود توش گرفته بشه رفتیم،چون کرج رو رد کرده بودیم اتوبان خیلی شلوغ نبود و سریع رسیدیم و عمه با دیدنمون نفس راحتی کشید و با تشویق دیگران از ماشین پیاده شدیم.عمه نظرش و گفت:
_عزیزم اول تو و بردیا عقد میکنین بعدم دریا و پرهام!ببین دریا کسیه که قند رو بالا سرت میسابه و توئم قند رو بالا سر اون،خوبه؟!
مائم که هیچ نظر دیگه ای نداشتیم باهاش موافقت کردیم.وارد ویلای باغ که شدم،سفره ی عقد زیبایی رو جلوی خودم و دیدم و با کمی دقت متوجه سفره ی دیگه ای هم شدم که تقریبا اونطرف ویلا چیده شده بود.
درحالی که در دل به خسرو،پدر نازنینم،فحش میدادم روی مبل نشستم و به خودم درون آیینه نگاه کردم.آخوند موردنظر اومد و منتظر شد تا هر کی که میخواد این پارچه سفید رو بالای سر من و بردیا بگیره.
دریا با خنده قندها رو گرفت و کمی قبل از خواندن خطبه شروع به ساییدن آن ها کرد.مردی که قرار بود این عقد احمقانه رو اجرا کنه،صداش رو صاف کنه و گفت:
_خب عروس خانوم،حاضری؟!
سرمو تکون دادم که گفت:
_عروس خانوم من با اون یکی عروس بودم....شما بعدا باید بله رو بگین!
همه خندیدن و منم باهاشون خندیدم.اما با دیدن قهقهه بردیا نمیدونم چرا ولی خیلی عصبانی شدم!گفت:
_خانوم باران فرهمند،آیا بنده وکیلم شما را به عقد آقای بردیا آزادی...
دیگه نمیشنیدم چی میگه.به عنوان یه دختر همیشه آرزو داشتم با یه نفر ازدواج کنم که دوسم داشته باشه و منم متقابلا دوسش داشته باشم و موقع خوندن خطبه عقد دست همدیگرو با عشق بگیریم.اما حالا چی...؟!دارم با یه نفر که فقط واسه پول منو میخواد و منم فقط واسه اینکه لو نرم میخوامش،ازدواج میکنم!
_آیا وکیلم؟!
نمیدونم چقد گذشته بود اما یه سکوت همه جا رو گرفت.سریع گفتم:
_بله!
از صورتشون میخوندم که تعجب کردن!خب مگه عروس نباید اینو بگه؟!بردیا گفت:
_عروس حوصله گل و گلاب نداره...هول ورش داشته!
با این حرفش یخ بقیه ئم آب شد و زدن زیر خنده.فهمیدم تازه بار اول بوده و من نباید جواب میدادم.آخوندی که داشت ما رو عقد میکرد،گفت:
_خب عروس خانوم مبارکه!!
با گرفتن جواب بله از منو بردیا،شروع کرد به خوندن خطبه عقد و بعدم اون امضاهای مزخرف که با هرکدومشون خودمو بیشتر گیر مینداختم!
حلقه ها رو که اسم هرکدوممون روی حلقه دیگری نوشته شده بود رو بهمون دادن و مائم با یک،دو سه ی بقیه اونا رو تو انگشت هم کردیم.



RE: رمان عشق زمستاني - banel_ra - سه شنبه-۲۱-۴-۱۳۹۰ ۱۲:۳۳ عصر

ظرف عسل رو که جلوم گرفتن،گفتم:
_نه عمه...تو رو خدا....نمیخوام انگشت اینو بکنم تو دهنم!
_عزیزم امشب تلافیشو درمیاری!
بردیا خنده ی موزیانه ای کرد و گفت:
_عمه اون که نمیتونه تلافی کنه...معمولا پسر تلافی میکنه!
به پهلوی بردیا زدم و گفتم:
_خواهیم دید کی تلافی میکنه!
پرهام خم بالای سر ما خم شد و گفت:
_حالا میرین فردا نتایج رو اعلام میکنین همه دارن گوش میدن!
و واقعا هم همه داشتن به ما نگاه میکردن.انگشتمون رو توی عسل زدیم و اول من گذاشتم توی دهنش و دندوناش رو حس کردم که روی انگشتم کشیده شد.سریع بیرون کشیدمش و با دستمال پاکش کرده و گفتم:
_ایش دیوونه الان ناخونم میفته!
وقتی انگشت عسلیش رو اورد نزدیک دهنم یه جوری شدم...خیلی از عسل خوشم میومد،حالا باید از دست کسی که جونم براش در میرفت میخوردمش!چشمام رو با انزجار بستم و منتظر شدم تا دستشو بیرون بیاره.اما خبری نبود!چشمام رو باز کردم و دیدم به من خیره شده!خودم دهنمو باز کردم سرمو عقب کشیدم.
بردیا هم دستشو پاک کردن و با تکان دادن سرش به خودش اومد.نمیدونم چش شد یهو!
بعد از نوشیدن شراب به سلامتی عروس و دوماد -که البته بچه ها و من جاش آبمیوه خوردیم-به مست اون یکی سفره عقد رفتیم.همه داشتن میخندیدن.راستش خودمم خنده م گرفته بود...از اینور به اونور...کوچ بهاره س انگار!
شروع به ساییدن قند کردم و «عروس رفته گل بچینه»رو هم من گفتم.با گفتن«بله»پرهام معطل نکرد و تور روی صورتش و کنار زد و پرید صورتشو بوسید؛این کارش همه رو به خنده انداخت و عقد اونا برخلاف عقد خودم برام خیلی لذتبخش بود...حداقل دیگه اون احساس زندانی رو نداشتم....حتی با اینکه بیشتر در بند بودم.
همه مهمونا از ویلا خارج شدن و به فضای باز باغ رفتن و بعد چند دقیقه و منو بردیا و پشتمون دریا و پرهام دست در دست هم خارج شدیم.
اول یه خورده نشستیم و رقص بقیه رو تماشا کردیم بعد خودمونم وارد پیست شدیم و همراه بقیه شروع کردیم به شادی.
واقعا چیزه جالبی شده بود:دوتا دختر با لباس عروس در کنار هم برقصن!موقع چرخیدن متوجه کیان شدم و با رها کردن دست پرهام به سمتش رفتم.بغلم کرد و گفت:
_وای چقد بزرگ شدی..انگار همین دیروز بود نوشابه میگفتی موشابه!
_کیان!
خندید و جعبه ی زرشکی ای رو بهم داد.با گفتن«چرا زحمت کشیدی»درش رو باز کردم....وای خدا با دیدن انگشتر نقره با برلیان های ریز،با خوشحالی دوباره بغلش کردم و گفتم:
_وای کیان این عالیه...!خیلی زحمت کشیدی!
_قابل شما رو نداره خانوم!
انگشتر رو توی انگشت حلقه دست راستم انداختم و به جلوه ای که روی دستم داشت،خیره شدم.دستای بردیا رو حس کردم که شونه هام رو گرفتن:
_سلام آقا کیان....چه عجب،خانوم ما خیلی وقته منتظرتون بود!
این حرف رو به کنایه گفت اما کیان بدون هیچ کینه ای بغلش کرد و گفت:
_تبریک میگم بردیا...قدرشو بدون،خیلی خله!حسابی میتونی بخندی!
چشم غره ای بهش رفتم.بردیا که از رفتار کیان تعجب کرده بود،به خنده افتاد و گفت:
_ممنون....ایشالا یکیم نصیب تو میشه!
_پیش خودمون بمونه،ولی شاید به زودی نصیب مائم بشه!
به دختری که با خجالت کمی دورتر از ما وایساده بود اشاره کرد.پرسیدم:
_چه خجالتی؟!
_از همین الا خواهر شوهر بازی؟!
از این حرفش خیلی لذت بردم!یعنی من میتونستم روش به عنوان برادر حساب باز کنم.ادامه داد:
_نمیدونم چرا انقد خجالتیه...با من تنهاس فقط شیر میشه!
به سمتش رفتم و کیانم رفت تا به پرهام و دریا تبریک بگه.بهش سلام کردم که گفت:
_شما باید باران باشید....من شادیم!
_خوشبختم عزیزم...بیا با همسرم آشنا شو!
توی دلم انقد به بردیا فحش دادم که یه خورده از خودم بدم اومد:آخه نباید برای سلام کردن با من بیاد که من مجبور بشم به شادی بگم تو با من بیا تا شوهرمو بهت نشون بدم؟!
بردیا رو در حال حرف زدن با دختر بانمکی پیدا کردم...یعنی کی میتونست باشه؟!



RE: رمان عشق زمستاني - banel_ra - سه شنبه-۲۱-۴-۱۳۹۰ ۱۲:۳۶ عصر

چشمان آهویی همراه با گونه های برجسته و لبان رژخورده اش،جذابش کرده بودن.به پشت بردیا زدم که برگشت و اول به من و بعد ه شادی نگاه کرد.شادی پیشدستی کرد و گفت:
_شادی...دوست کیان!
بردیا لبخندی به معنای آشنایی زد و گفت:
_واقعا خوشحالمون کردید که اومدین!
شادی خندید و گفت:
_راستش اول که وارد شدم نفهمیدم کدوم یکی از عروسا بارانه!
بردیائم خندید و گفت:
_والا مائم میخواستیم از آرایشگاه بیاریمش اشتباهی دریا رو سوار کردیم!
پس بدریائم بلد بود شوخی کنه؟!جالبه!
شادی نگاهی به اطراف انداخت و با دیدن کیان در کنار دریا با معذرت خواهی از ما به سمتش رفت. نگاهی به دختر کنار بردیا انداختم که گفت:
_امممم....این دوستم لیندائه!
لیندا...اون که کاری نکرده،واس چی باید از دستش عصبانی باشم؟!به گرمی بهش سلام کردم و گفتم:
_پس لیندای معروف تویی...!از دیدنت واقعا خوشحالم!
_منم همینطور...
تند تند پلک زد و گفت:
_ازدواجتونم تبریک میگم!
دلم واسش سوخت؛معلوم بود بردیا رو واقعا دوس داره!نمیدونستم بگم میدونم شما با هم سرّ و سرّی دارین یا کلا بیخیالش بشم.آخر تصمیمو گرفتم و گفتم:
_ممنون عزیزم....ببخشید من باید برم!
به سمت خسرو رفتم که ازم میخواست باهاش برقصم.بعد از رقصیدن با انواع آهنگ های ترکی و کردی و تهرانی و مشهدی و جنوبی و شمالی و آلمانی و آمریکایی و... نوبت به بریدن کیک ها شد.دی جی گت:
_شیرین....بدو،شروع کن!
شیرین درحالی که چاقو ربان زده رو تو دستش گرفته بود،با رقص به سمت ما آمد و بعد گیج شد که به سمت پرهام و دریائم بره یا نه!
با تکان سر عمه به سمتش رفت و دو تا چاقو به دست گرفت!بیشتر شبیه قاتلا شده بود تا اونایی که رقص چاقو میکنن!بالاخره یکی از چاقوها رو به دست مهشید داد و خودش مشغول شد.بعد از چرخیدن چاقو تو دست 10 نفر بالاخره رضایت دادن که کیکا بریده بشه.با سوت و دست بقیه کیکا رو تقریبا همزمان بریدیم و دوباره مشغول رقص شدیم.
دی جی آهنگ آرومی گذاشت و اعلام کرد:
_صحنه رو خلوت کنین عروس دومادا میخوان تانگو برقصن!
پرهام دست منو که تازه نشسته بودم گرفت و بلند کرد و بردیائم با دریا شرو به رقص کرد و بعد از یک دور رقص هرکس به سمت همسر خود رفت.بردیا بدون انکه به من نگاه کنه،گفت:
_شادی دوست کیانه؟!
بیتوجه گفتم:
_باید باشه،نه؟!
_سوال منو با سوال جواب نده!
_یه خورده به جز لیندا به بقیه ئم توجه میکردی میفهمیدی خودشو دوست کیان معرف کرد!
بدون جدا کردن دست هامون از هم جدا شدیم و بعد از اینکه دوباره کمرمو گرفت،گفت:
_دوست خوشگلی داره!
_آره...خوشگله!
کم کم زوج های دیگه ای هم بهمون اضافه شدن و ما دیگه خیلی مرکز توجه-البته به جز دوربین-نبودیم.
وقت شام اول ما دوتا زوج رفتیم و کمی فیلم گرفتیم و بعد مهمونا اومدن تا شام بخورن.جدا که میز خیلی خیلی قشنگی بود!
اول بردیا قاشقی که خودش چند قاشق باهاش خورده بود رو با اصرار بقیه گذاشت دهنم و پرهامم همین کارو کرد.من از اون افرادی نبودم که خیلی برام فرق کنه چیزی که میخورم دهنیه یا نه اما وقتی میخواستم از اون قاشق غذا بخورم تقریبا همون حالتی بهم دست داد که میخواستم عسل رو از انگشت بردیا بخورم!
ساعت حدودای دو و نیم بود که مهمونا بالاخره رضایت دادن برن و منو دریا با هم برگشتیم و دسته گل رو پرت کردیم که دسته گل من دست مهشید افتاد و دست گل دریا دست یه پسر که فکر کنم پسرعموی بردیا بود!
با سوت و کل بقیه سوار ماشین شدیم تا به سمت خونه هامون بریم.با بسته شدن در و کم شدن سروصدا،گفتم:
_آخیش...این شب لعنتیم تموم شد!
بردیا پوزخندی زد و گفت:
_فکر نمیکنم تموم شده باشه خانوم....امشب شب اوله!کارت ساخته س!
اصلا حوصله شو نداشتم،احساس میکردم یه تیکه باز اضافه س که بود و نبودش فرقی نداره اما اگه برش ندارم همه سرزنشم میکنن!!
.
.
.




This forum uses Lukasz Tkacz MyBB addons.